نیگنان آوای آشنا
 
اولین وبزرگ ترین سايت رسمي روستای نیگنان

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

سالهای دور از خانه

"قسمت سوم"

خواندیم که:

،بعد از چند ماه خیمه را ازجا کنده و همگی به همراه احشام به سمت سبزوار کوچ کردیم.
هر چند دور شدن از وطن برایم سخت و دشوار بود ولی فکر میکردم در مسیری افتادم که راه باز گشتی نیست . تو آن روزها حس میکردم محبت های آنان مضاعف شده و حالا من شده بودم پسر یک خانواده ترکمن.

ادامه ماجرا

در یکی از دشت های اطراف سبزوار که چراگاه سرسبزی بود خیمه زدیم .گویا دورشدن از وطن از جاذبه بین من و انجا کاسته بود حالا کمتر دلتنگ میشدم از خوبی هایی که این خانواده در حقم می کردند متعجب بودم دوست داشتم به پاس این همه محبت در این خانواده نقشی ایفا کنم این بود که گاهی در امر دامداری مثل شیردوشی ،چرای بره ها وبزغاله ها به آن ها کمک می کردم .واز این که فردی موثر بودم در دلم احساس غرور وشادمانی می کردم .

در عین حال باز هم گاهی حالا با فواصل زمانی بیشتر بخصوص آنگاه که تنها می شدم با خودم فکر می کردم الان مادرم کجاست و چکارمی می کند ؟،محمد جان که خیلی به من وابسته بود کجاست ،؟آیا اوهم دلش برایم تنگ شده و بهانه مرا می گیرد؟ فکر و خیال برای چند دقیقه آزارم میداد ولی دوام چندانی نداشت و باز فراموش می کردم .

س-در این مدت در آنجا و یا در بین راه با فرد دیگری از مهاجران نیگنانی برخورد نداشتید . که بخواهد شما را بشناسد؟

- وقتی داشتیم از ازبکوه به سبزوار کوچ می کردیم نزدیک سلطان آباد در یک کافه ی کوچک بین راهی جوانی نیگنانی را یافتم که با مادرش آنجا کار می کرد؟ یعنی بهتر بگویم مادرش من را شناخت و از بودن من در آنجا بسیار متعجب شد.

مرادر بغل گرفت و نوازش کرد .می گفت تو پسر ماه خانم هستی و بوی ماه خانم را میدهی و گریه می کرد .بیچاره معلوم بود دلش سخت برای مادرم وشاید هم برای نیگنان تنگ شده بود .
اوگفت که به همراه پسرش به دنبال کار به اطراف کاشمر و از آنجا به سلطان آباد آمده و الان مدتهاست در این کافه باپسرم کار می کنیم .

من نیز شرح ماجرایم را برایش گفتم و باز شاهد اشکهای پیر زن بودم .
به او گفتم خودم مایل هستم پیش این خانواده بمانم. زیرا او از روی دوستی با مادرم از من میخواست هر جور شده من را به مادرم بر گرداند ولی وقتی اوضاع بد و نابسامان نیگنان و عشق آباد را برایش تعریف کردم از قحطی و گرسنگی از خواسته خودش عقب نشست.
او برایم تعریف کرد که تعداد زیادی ازمردم برای دروگری وکاراز نیگنان به اطراف کاشمر می آیند و برخی از آنجا به نقاط دوردست مهاجرت می کنند . بعد از آن من هر گز این زن مهربان را ندیدم و از او خبر ندارم

توقف ما در اطراف سبزوار طولانی شد،در این جا بود که در یافتم این خانواده ترکمن اصالتا اهل لطف آباد در نقطه مرزی ترکمنستان هستند کم کم صحبت از این بود که کی و چگونه به آ ن سمت حرکت کنیم ـ
حالا من تبدیل شده بودم به نوجوانی جسور و ماجراجو و دلتنگی کمتر آزارم میداد مادری مهربان از ایلات ترکمن داشتم که همچون چشمهایش از من مراقبت میکرد آنها دیگر پیش همه مرا فرزند خودشان معرفی میکردند به طوری که بعضی وقتها در خودم احساس غرورمی کردم .

روزی را برای حرکت به طرف دره گز که آن نیز شهر مرزی بود تعیین کردند برای حرکت به آنسو و دیدن جاهای تازه و به خصوص آنجا که وصفش را زیاد شنیده بودم لحظه شماری میکردم .

عاقبت روزی خیمه و بارگاه را کندیم و به همراه چند خانواده دیگر از ترکمانان از میان کوه ودشت های تماشایی سواربراسب و قاطر به همراه گوسفندان راه شمال را پیش گرفتیم .
زن ترکمن یا بهتربگویم مادرم با ابهت خاصی بر اسب نشسته بود و در همه راه چشم از من برنمی داشت تا دچار حادثه وآسیب نشوم .و من حالا فکر می کنم او و محبت هایش سد راه من در راه رسیدن به مادر م و برادرم بود و کاش با من چنین رفتار نمی کرد .
کاش،خودم را بدست آن زن نیگنانی در سلطان آباد سپرده بودم تا مرا به وطن باز گرداند
(پیرمرد نگاهی به ساعت انداخت و با لبخند گفت آقای بیرونی خسته نشدید؟ اگه خسته شدید بقیه ماجرا را فردا تعریف کنم ؟ گفتم خیر صحبت های شما آنقدر برایم شیرین و جذاب است که حاضرم تا صبح پای صحبت باشما بنشینم.پیرمرد باسرفه ای کوتاه صدایش را صاف کرد و ادامه داد)

این ماجرا ادامه دارد

"به قلم مدیر وای آشنا"


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک