نیگنان آوای آشنا
 
اولین وبزرگ ترین سايت رسمي روستای نیگنان

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۰ توسط ن-بیرونی


خاطرات ماه رمضان
 سال ۱۳۴۷


تقریبا۷ساله بودم که اولین ماه مبارک رمضان را بیاد دارم فکر کنم ماه مبارک رمضان مصادف با آذر ماه بود و هوا تقریبا روبه سردی می رفت .از بزرگان ده میشنیدم که باید امشب همه  هلال ماه را جستجو کنند.
 در غروب آخرین روز ماه شعبان مردان ، زنان و حتی کودکان به بالای بامها و بالای  تپه بلند روستا می رفتندتا هلال ماه را بیابند .
من هم که کودکی هفت ساله بودم با بزرگتر ها و بچه های دیگر به بالای  تپه رفتم همه نگاه ها به آسمان و سمت مغرب دوخته شده بود درست یادم هست آن شب هلال ماه را  اولین بار مرحوم  حاج ابراهیم درودگر دیدند و داشتند هلال به دیگران نشان میدادند . همه دستها را به سمت آسمان بالا برده و صلوات میفرستادند و دعا میکردند.  بعد از رویت هلال ماه با پدر  و مادرم که برادر کوچکم را در آغوش داشتندو همچنین سایر خواهر وبرادانم به سمت خانه حرکت کردیم هوا تقریبا سرد بود
 زنها و دخترها در مورد آماده کردن سحری  باهم صحبت میکردند واز هم مشورت میگرفتند.و این موضوع را هم بگویم که از چند روز قبل مواد خوراکی که قرار بود در ماه رمضان مصرف شود توسط سرپرست خانوار و با مشورت بانوی خانه فراهم شده بود.
 آنچه از همه بیشتر مورد استفاده قرار میگرفت  نوعی نان بود که توسط زنان در تنورهای هیزمی پخت میشد و به آن فتیر میگفتند. 
تقریبا خوراک اصلی روزه داران همان فتیر بود که با کشک گوسفندی در سحرهای ماه رمضان مصرف میشد.

شب اول خیلی خوشحال بودم که امشب میخواهم سحر بیدار شوم و روزه بگیرم ولی ازآنجا که پدر و مادرم میدانستند که من با آن سن و سال نخواهم توانست روزه بگیرم من را بیدار نکردند روز بعد وقتی متوجه شدم که انها سحر بیدار شدند  ولی من را بیدار نکردند ناراحت شدم و به مادرم تندی  کردم که چرا بیدارم نکردید و عاقبت قول گرفتم که شب دوم ماه من را بیدار کنند .
بعدازظهر روز اول ماه رمضان یک صفا و صمیمیت دیگری در روستا حاکم بود زنان و دختران در مورد افظاری با هم صحبت میکردند هرکس یک نظر داشت بعضی از دختران و زنان را میدیدم که گاورسی را که در روز های قبل خودشان در هاون های زمینی کوبیده بودند را جهت شستشو(واشوشتن) سر جوی اب میبردند که غذایی به نام توگی برای افطار اماده کنند و بعضی ها هم گندمی را که از قبل ها خودشان دستاس کرده بودند  و بلغور نام داشت برای افطاری اماده  می کردند .من و دیگر بچه ها در میدان روستا مشغول بازی بودیم و شور شعف مردم مخصوصا زنان و دختران که مشغول تدارک افطاری بودند را نظاره گر بودیم ان زمان اب لوله کشی و برق وجود نداشت دو ساعت مانده به غروب مردان روستا نیر به کمک زنان رفته و بعضی با سطل و کوزه های سفالین اقدام به حمل اب از قنات به خانه ها میکردند و چراغ های نفتی معرو ف به چراغ آینه ، گردسوز و لامپا و چراغ موشی ها را اماده میکردند که شب سر سفره روشن کنند تقریبا خورشید پنهان شده بود ولی من و دیگر بچه ها همچنان درمیدان روستا مشغول بازی بودیم ...

بعضی‌از مردان خسته از کار‌روزانه را میدیدم که در سر‌جوی قنات دست و صورت خود را شسته و وضو گرفته و منتظر‌اذان مغرب بودند مرحوم ملامحمد و حاج ملامصطفی که موذنین روستا بودند اماده شده بودند که به مسجد کوچک روستا که شامل دواتاق کوجک گلی بود برای اقامه نماز بروند بانی این مسجد مرحوم سرکار مرادی درسال ۱۳۴۰ بودند صدای موذنین پس از لحظه ای در محوطه کوجک مسجد روستا طنین انداز شد مادر ها یکی یکی می امدند و بچه هارا جهت صرف افطاری و یا شام به خانه صدا میبردند من هم به سمت خانه حرکت کردم.
اولین افطاری روز ماه مبارک رمضان برایم جلب توجه کرده بود انگار پدر و مادرم محبتشان به من و دیگر خواهر و برادرانم چند برابر شده بود سفره توسط مادرم به کمک خواهرانم پهن شده بود مرحوم پدرم میگفتن مقداری از افطاری را برای پدربزرگ و مادربزرگتان ببرید کلا رسم به همین منوال بود که فامیل ها و همسایه ها هرچه داشتند دوست داشتند باهم بخورند و موقع پهن کردن سفره شاهد این قضیه بودم که همسایه ها و فامیل ها مقداری از غذایی را که برای خود درست کرده بودند به خانه ما می اوردند و ما هم هرچه داشتیم مقداری را برای انها میبردیم سفره پهن شده بود و همه ما دور سفره نشسته بودیم پدر و مادر و بزرگ ترها روزه داشتند ومن وبعضی از بچه ها  که  ان روزرا روزه نداشتیم  به احترام بزرگتر ها صبر کردیم که انها اول شروع به غذا خوردن کنند و بعد از ان ها ما.در طول روز هم همینطور بود که کوچک تر هایی که روزه نداشتند هیچ موقع جلوی روزه داران غذا نمیخوردند بعد از جمع کردن سفره ان شب دیگر من به مادرم گیر دادم که حتما من را برای سحری بیدار کنید و مادرم قول داد و گفت که زودتر بخواب تا سحر بیدار شوی ان شب با خوشحالی زودتر به رخت خواب رفتم که سحر همراه بزرگ ترها بیدار شوم بعد از حدود سه چهار ساعتی که خوابیدم با صدای بهم خوردن ظروف بیدار شدم صدای پای مادرم که در اتاق راه میرفت و گاه به گاهی به حیاط منزل میرفت را میشنیدم ان زمان ها چون یخچالی برای نگهداری غذا نبود باید غذا را در سحر اماده میکردند و برای همین هم دو ساعت یا بیشتر به اذان صبح جهت اماده کردن سحری بزرگترها بیدار میشدند تا هیزم طبخ غذارا اماده کنند ان شب من چون زود خوابیده بودم در رختخواب بیدار بودم که با صدای مادرم بعد از مدتی از رختخواب بیرون امدم صدای طبل به گوش میرسید ان زمان برای بیدار کردند روزه داران تعدادی از مردان و پسران روستا اقدام به زدن طبل در کوچه ها میکردند و مردم هم  با شنیدن صدای طبل می فهمیدند که موقع سحری هست و بیدار می شدند از پدرم سوال می کردم بابا اینها که طبل میزنند چه کسانی هستند و ایشان میگفتند از همین روستا هستند ولی نباید کسی انهارا بشناسد و انها این کار را برای رضای خدا انجام میدهند صدای طبل که تمام شد از پنجره کوچک اتاقمان که به سمت کوچه بود و با یک شیشه کوچک توسط پدرم درست شده بود به سمت کوچه نگاه میکردم که چه وقت ملامصطفی که جا دارد دراین روزها وشب های ماه رمضان سلامتی شان را از خدا بخواهیم ، جهت  خواندن دعای  افتتاح یا همان شوخوانی به روی بام خانه شان میروند پدرم می گفتن که بعد از خوردن سحری حدود نیم ساعت به اذان ملا مصطفی جهت شوخوانی به بالای بامشان می روند پس باید سفره سحری را زودتر اماده م کردیم مادرم بعد از اماده کردن کتری چای روی اتش  مارا برای صرف چای صدا زد اول باید همه ما چایی می خوردیم استکان ها شب شسته شده بود با حوصله مادر به همه چای می داد بعد از صرف چای کم کم سفره سحری پهن شد همان نان تفتان که به فتیر معروف بود سر سفره خودنمایی میکرد کاسه های سفالی اماده شده بود که مادرم برای هر نفر یک ملاقه کشک داغ را درون کاسه ها ریخت هر نفر یک کاسه سفالی کشک داشت که باید فتیر‌را هم درون ان خورد میکردیم چقدر این غذا در سحر خوشمزه بود به شوخی به پدرم می گفتم چرا مادر برای سحری برنج درست نمی کند و ایشان هم می گفتند از قدیم گفته اند که قروتی لذتی دارد پلو اوازه ای و من هم حرف پدرم را قبول کردم که قروتی که همان کشک ساییده شده بود از دیگر غذاها و حتی برنج خوشمزه تر  است تقریبا غذای سحری بیشتر مردم همین قروتی و فتیر بود ......

من آنروز تا ظهر توانستم چیزی نخورم و به قول معرف روزه باشم ولی ظهر به اصرار مادرم روزه ام را خوردم و مادرم به من میگفت که بچه ها باید روزه کله چقوکی بگیرند و ظهر روزه شان را بخورند و هر دوروز که روزه می گیریند یک روز خدا برایشان قبول میکند. بعضی از بچه های هم سن و سالم به همین شکل روزه میگرفتند و خوشحال بودند که ماهم مثل بزرگتر ها روزه میگیریم. روزها به همین صورت میگذشت و به شب های قدر نزدیک میشدیم. بعد از ظهر شب ۱۹ ماه مبارک رمضان بود که تعدادی از بچه های برای نظافت و جارو کردن مسجد با بزرگتر ها به مسجد رفتیم. بچه ها هرکدام با یک ظرف آب جهت آب پاشی مسجد راهی سر قنات شدند. هرکسی یک کاری انجام میداد. بزرگتر ها قرآن هارا گردگیری میکردند. زنان و دختران سماور و استکان نعلبکی هارا میشستند. انگار اهمیت این شب قدر را ما بچه ها هم درک کرده بودیم. و هرکسی میخواست که یک کاری برای مسجد انجام دهد. بعد از آماده کردن مسجد همه جهت صرف افطاری به خانه ها رفتیم. میدانستیم که باید بعد از افطاری برای روضه خوانی و شب قدر به مسجد بیاییم. مرحوم حاج ابراهیم درودگر قبل از همه برای آماده کردن چایی مجلس به مسجد میرفتند. یکی یکی وارد مسجد میشدند و مرحوم حاج ابراهیم هم با علاقه خاصی که به کار آماده کردن چای داشتند مشغول کار خودشان میشدند. کم کم مسجد پر میشد. ما بچه ها هم در وسط مسجد مینشستیم. و بزرگتر ها به دیوار مسجد تکیه میدادند. آن زمان در ده سفید حدود پانزده خانوار پرجمعیت زندگی میکردند. بزرگتر ها مرحوم محمد کامل، کربلایی شعبان میرزا ملامحمد مسن ،علیجان نظامی ، شیرمحمد، رجبعلی رجبی که سن و سالشان از بقیه بیشتر بود پای منبر مینشستند و دیگران هم در قسمت های دیگر مسجد تکیه میدادند. دو نفر از پسربجه ها در کار پذیرایی چای به حاج ابراهیم کمک میکردند. معمولا رسم به این بود که هرشبی یک نفر بانی مجلس بود و هزینه های چای . قند به عهده او بود. ولی کسانی هم که برای اموات خودشان نذری داشتند مثل خرما کشمش و نقل توزیع میکردند. بعضی هم اقدام به توزیع سیگار میکردند و معولا در مسجدها جاسیگاری بود و اول جاسیگاری ها جلو مردم گذاشته میشد. بعضی ها هم با خود چپق داشتند کم کم دود سیگار وچپق فضای کوچک مسجد را پر میکرد و گاه  گاه یک نفر که بیشتر اسماعیل معیوبی ( توحیدی رای) بودند هرچند وقت یک بار در را باز میکردند که دود سیگار کم شود. بعد از کشیدن سیگار و چپوق و صرف چای با یک صلوات اولین نوحه خوان که معمولا نوجوان بود برای نوحه خوانی بلند میشد

با یک صلوات اولین نوحه خوان که معمولا نوجوان بود برای نوحه خوانی بلند میشد و من هم آرزویم این بود که  چند سال دیگر بتوانم در این مسجد نوحه بخوانم. آن شب بزرگتر هایی مثل آقای محمد رجبی. حسین محمدیان مرحرم حسین برنده .محمد حسین بیرونی بودند که می خواستند نوحه خوانی کنند. الان یادم نیست که کدام یک ازاین ها اول نوحه خواندند. بعد از نوحه. منبری ها که مرحوم ملامحمد مسن و ملامصطفی و محمدحسین نظامی بودند  روی منبر رفتند. بعد از خواندن روضه ملامحمد مراسم قرآن به سر را شروع کردند و قرآن ها توسط کوچکتر ها بین مردم توزیع شد. معمولا دعای جوشن کبیر بعد از قرآن به سر خوانده میشد که عده ای از پیرمرد ها و پیرزن ها که نمیتوانستند  بیشتر در مسجد بمانند به خانه می رفتند و دیگران برای خواندن دعای جوشن کبیر در مسجد می ماندند. هنوز صدای الغوث الغوث مرحوم یوسف برنده در ذهنم هست که ایشان تقریبا پای ثابت دعای جوشن کبیر بودند. اهمیت شب های قدر توسط منبری ها برای مردم گفته میشد و کسانی هم که به هر دلیلی در روز های ماه رمضان نتوانسته بودند روزه بگیرند روز بعدشب قدر را سعی میکردند روزه بگیرند. حتی بچه ها هم سعی میکردند که این سه روز را روزه کامل داشته باشند.چون مشهور بود که در این روزها حتی آهوان بیابان نیز روزه دارند. دیگر به آخر ماه مبارک رمضان نزدیک میشدیم و مردم انتظار میکشیدند که هلال ماه شوال را ببینند و روز بعدش عید فظر اعلام شود. ما بچه ها خوشحال بودیم که فردا روز عید فطر است. معمولا آن زمان در عید فطر پدر و مادر ها برای بچه هایشان لباس نو تهیه میکردند و مثل عید نوروز با لباس تمیز در جمع حاضر میشدیم و عید را به هم تبریک می گفتیم. 
شب عید فطر باز زنان به کمک بچه ها مسجد را آب و جارو میکردند و خوراکی هایی که می خواستند فردا در مسجد پخش کنند آماده می کردند. همه مقید بودند که قبل از خواندن نماز عید فطر باید زکات فطره را جدا کنیم. یک آمارگیری ساده می کردند و می گفتند دیشب سر سفره شام چند نفر بودیم. بعد به همان تعداد برای هرنفر به میزان فطریه مشخص شده گندم جدا میکردند. تقریبا در کلیه خانواده ها همینطور بود. زکات فطره فقط گندم بود که روز عید فطر هنگامی که برای خواندن نمار عید فطر به مسجد می آمدند با خود می آوردند و در همان جا بین افراد مستمند توزیع میشد و بعضی ها هم  بعد از نماز توسط زنان در روز بعد برای  توزیع به سمت نیگنان و روستاهای اطراف می بردند.
مرحوم حاجی شاهرخی تقریبا بانی هرساله مراسم عید فطر بودند و روز عید فطر حال و هوای دیگری داشت.
 روح کلیه افرادی که در این خاطرات نام آنها را بردیم شاد و انشاالله قرین رحمت الهی قرار بگیرند و ما هم که به آنها پیوستیم مشمول عنایات خدا قرار بگیریم. ان شاالله.

نوشته :خسرو بیرونی 
رمضان ۱۴۴۲

رمضان ۱۴۴۲

 

 


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک