
|
نیگنان آوای آشنا اولین وبزرگ ترین سايت رسمي روستای نیگنان
|
||
|
محل درج آگهی و تبلیغات نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
مراسم پرفیض دعای عرفه امروز ۳۰ مرداد مسجد امیرالمومنین نیگنان نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
رویایی که به واقعیت پیوست نقل از آزاده سرافراز برادرحاج علیرضا عباسی اول چند روز قبل جلو حسینیه حضرت رقیه (س)توفیق زیارت آزاده گرانقدرجناب آقای عباسی را یافتم ایشان نقل فرمودند "شادی روح تمامی شهدا ،همچنین شادی روح مرحوم کربلایی حاج ابراهیم اکبریان که عمر طولانی با عزت وسربلندی در نیگنان زندگی کردند صلوات خدایشان رحمت کند . #مدیرآوای_آشنا نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
سد عشق آباد 30مرداد 97
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
نصب صندلی در سطح روستا جهت رفاه مردم توسط دهیاری و شورای روستای نیگنان امروز
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
بنا به درخواست تعدادی از اعضای محترم کانال زنده یاد علی جان بیکی شخصیت مورد نظر داستان واقعی "سالهای دورازخانه" نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
گرامیداشت یاد و نام 13 عزیز سفرکرده.. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
اطلاعیه نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
اطلاعیه مهم و فوری موسسه خیریه نیگنانیها . نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
باسلام خدمت اعضای محترم کانال آوای آشنا به دنبال انتشارداستان واقعی سالهای دور ازخانه تعداد زیادی از عزیزان همشهری از طریق تلگرام ،پیامک وتماس تلفنی مراتب سپاسگزاری خود را از حقیر اعلام نموده و واقعا این بنده ناچیزرا شرمنده الطاف خویش نمودند. که جادارداز همه این عزیزان تشکر وقدردانی نمایم مرحبا به شما همشهریان قدردان،شمایی که اگر همیاری و همفکری وتشویق های شما نبود درسالها قبل در مسیردشوارفعالیت ۱۱ساله آوای آشنا متوقف می شدیم خدا را شاکریم که در این مدت توانسته ایم قدمی هرچند کوچک در راه اطلاع رسانی ،انعکاس مشکلات، انتقال پیامها،پیگیری برخی مطالبات و همچنین سرگرمی همشهریان خوبمان برداریم امیدواریم چنانچه عمری باقی بود کماکان در خدمت دوستان و همشهریان عزیز باشیم ان شالله. ضمنا تعدادی از اعضای محترم کانال درمورد شخصیت داستان سالهای دور از خانه اطلاعات بیشتری خواسته بودند که ذیلا به آن اشاره می گردد: مرحوم علیجان بیکی متولد روستای عشق آباد نیگنان پسرعمه جناب حاج حسین قربانی و پسرخاله جناب کربلایی حسین آزم می باشند که اینجانب زمستان سال ۹۲در عشق آباد موفق با مصاحبه با ایشان شدم گفته های ایشان بصورت فایل صوتی و فیلم ضبط گردید و اخیرا بصورت داستان تقدیم حضورتان گردید . روحش شاد وغریق رحمت الهی ان شاالله .
مدیر سایت وکانال نیگنان "آوای آشنا" نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
عید قربان برشما مبارک نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
سالهای دوراز خانه قسمت پنجم (آخر) خواندیم که؛ (...... هیچگاه خوبی های آنان از خاطرش نمیرود. پیرمرد مهربان قصه ما صدایش را صاف کرد و ادامه داد) -سالهاپشت سرهم می گذشت و دیگر من
سالها گذشت دیگر کم کم از فکر و خیال نیگنان واین که بخواهم به آنجا برگردم فاصله گرفتم چون از زمان کودکی در میان ایلات و عشایر ترکمن زندگی می کردم به من تلقین شده بود که از مردم همانجاهستم . زن و زندگی و فرزند ،گرفتاری ها و مشکلات جاری زندگی کمتر مجال فکر کردن و این که بخواهم مثل قبل به زادگاهم بیاندیشم را میداد. چون در درگزکه حالا کم کم به شهر قابل توجهی تبدیل شده بود. فامیل خانمم زندگی می کردند. در این آواخر که به علت پیری توان کار و فعالیت زیاد نداشتم تصمیم گرفتیم درآنجا زندگی راحت تری را داشته باشیم.لذا در آن شهر خانه ای خریدیم و به آنجا نقل مکان کردیم . دیگر توان کار کردن نداشتم وآنچنان که دانی مثل سایر پیرمردان دنبال وقت ڱذرانی و پیدا کردن هم صحبت بودم . یک روز که به همین منظور به پارک کوچک شهر رفته بودم و غرق در رویاهای تلخ وشیرین سالهای دوربودم.شخصی با سلام خود رشته افکارم را پاره کرد و کنارم برروی نیمکت نشست. سلام علیک و احوال پرسی همان و یاد دوباره وطن همان.نمیدانم چه شد که با اولین کلامش بیاد وطن افتادم با آن که به لهجه مردم بشرویه که برایم نا آشنا بود صحبت می کرد ولی کلمات و واژه هایی که بکار میبرد کاملا شبیه مردم نیگنان بود.هنوز شک داشتم ولی گویا خون تازه در رگهای بی رمقم جاری شده بود. پرسیدم ببخشید شما اهل کجا هستید ؟گفت از یک شهر دور ، شما نمیدانید کجاست . از من خواست نامه ای به بستگانم در عشق آباد بنویسم و به اوبدهم تا به آنها برساند و چنین کردم .نامه ای کوتاه نوشتم (برایم نوشتند) و به ایشان دادم . آن مرد نیکوسرشت از آنها خواسته بود جواب نامه ام بنویسند و به او بدهند در دوباره که به درگز آمد نامه را به من برساند ـ دوباره کودکی هایم و خاطراتی که با برادر کوچکم که یک لحظه از من جدا نمیشد پیش چشمم آمد وگریه ها و اشکهایش در لحظه جدایی آتش به جانم زد. (نمیدانم چه شد که همراه با پیرمرد اشک از چشمانم سرازیر شد سکوت عمیقی خانه را فرا گرفت صدای بغض آلود پیرمرد مرا به خود آورد - آقای بیرونی شما هم گریه می کنید ؟ ببخشید قصد نداشتم ناراحتتان کنم با دستپاچگی در حالی که همچنان سرم پایین بود گفتم نه خواهش میکنم .شما ادامه بدهید و پیر مرد قصه ما چنین ادامه داد) پس از مدتی یکی از بستگانم به نام آقای قربانی که از گنبد عازم نیگنان بود طبق آدرسی که داده بودم به دیدنم آمد وباعث خوشحالی بسیار زیاد من شد و بعد از آن مرا با خودش به عشق آباد آورداز لحظه که به سمت زادگاهم حرکت کردم تا لحظه رسیدن از شوق صد بار مردم و زنده شدم وقتی گفتند وارد منطقه نیگنان شدیم انگارخبر وارد،شدنم به بهشت را داده بودند البته غم اینکه الان که به عشق آباد برسم اثری از مادر و برادر و بسیاری از آشنایانم نخواهد بودهمچنان بر سینه ام سنگینی میکرد. زمانی که به عشق آباد رسیدم و فامیل ها که هیچکدامشان را نمی شناختم با چشمان اشکبار مرا احاطه کردندبغض دهها ساله ام ترکید و یک دل سیر گریه کردم .الان این چندمین بار است که برای دیدن فامیل به اینجا می آیم وهروقت از مظلومیت خودم ،مادر و برادرم و سختی هایی که متحمل شدم یاد میکنم اشک میریزم. پایان ماجرا به قلم مدیرآوای آشنا نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
باسلام: حرف تان کاملا" درست . اما این موارد نه تنها درمنطقه ما بلکه در کل جامعه امروزی به چشم می خورد و شاید یکی از دلایلی که بیشتر جوانان ما سرخورده ونا امید به آینده شده اند همین مسئله باشد. در این بین هم خود ما مقصریم وهم زمامداران حکومتی که با شیوه های اجرایی خود مردم را به این مسیر سوق میدهند. تا بتوانند بهتر بر آنها مسلط شوند. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
سنت ها ، بی دفاع در برابر تهاجم با سلام خدمت مخاطبین خوب آوای شنا بدون مقدمه عرض کنم آیا میدانید در دهه های اخیر در تهاجم به آداب و رسوم روستایمان نیگنان عزیز پیشتاز بوده ایم؟ روستایی که نام فرهنگ را یدک می کشد کم کم چنان خواهد،شد که چیزی از آداب و سنن قدیمی پیشینیانمان در آن باقی نخواهد ماند. بیاد داشته باشیم به رسم امانتداری حق نداریم به بهانه تجدد و نو آوری ویا هر هدف دیگراز جمله تسهیل در امور به مقابله با برخی سنت ها برخیزیمـ اگر قبول داشته باشیم که بعضی سنت ها خوب و درست نبوده ،باید این راهم قبول کنیم بسیاری از بدعتهایی که ما گذاشته وسعی کرده ایم به خورد مردم بدهیم نیز عاری از ایراد و اشتباه نیست. صاحبان فکر واندیشه ،رسانه ها،تریبونهاو تمامی کسانی که قدرت نفوذدر افکار مردم وجامعه را دارنددر این مورد باید خیلی با احتیاط و عقلانی رفتار نمایند. آنچه باید به آن اذعان داشته باشیم این است که ما سالهاست به بهانه های مختلف دانسته یا ندانسته کم کم شور و نشاط و شادی را از اجتماع خویش گرفته و به جای آن غم و اندوه رارواج داده بیش از حد به آن دامن زده ایم در جامعه امروز شادی و نشاط برای آدمها امتیاز نیست خنده رو بودن و مردم را خنداندن امتیاز نیست وشاید مردم فریبی و چهره های عبوس وتزریق غم وغصه به جامعه امتیاز و باعث تحکیم پایگاه اجتماعی . اینک ما به نقطه ای رسیده ایم که دیگر چیزی از آداب و سنن اجدادمان نداریم که به فرزندانمان ونسل های بعد از خودمان انتقال دهیم،در همه حیطه ها وارد شده و همه را برهم زده ایم . هیچ چیز سر جایش نیست. چند سال قبل هم در این خصوص مطلبی نوشتم مثلا به چه حقی خوشی های نوروز را از فرزندامان گرفتیم برای نسل ما شروع سال یادآور سبزه، شادی، دیدوبازدید ،تخم مرغهای رنگی ،دور سفره هفت سین نشستن و در یک کلام شادیست و برای فرزندانمان یاد آور قبرستان ،گریه و زاری، مجالس متعدد ترحیم وجاخالی و... به قول عزیزی که می گفت: از آنجا که قصد ندارم موضوع به درازا بکشد به جزئیات و نمونه های بیشتر اشاره نمی کنم به قول معروف درخانه اگر کس است ،یک حرف بس است #مدیر_آوای_آشنا نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
لغت نامه نیگنانی
این بار فقط لغات و اصطلاحات در مورد خصوصیات روحی و جسمی انسان ها
جلف و جنگ: متضاد تپال (jalfojeng) پاسوک: کسی که بخاطر فضولی کردن به همه جا سر می زند..(pasook) ظلم: فضول وپر جست وخیز(در مورد بچه ها)(zolm) خنک:(کسی که با حرفای بی ربط و بی مزه در کار دیگران دخالت کن)(khonok) پوتوک: کسی که زیاد پز می دهد(pootook) زیر بر: آب زیر کاه وزرنگ(zirbor) یک لخت: آ دم ساده و رو راست(yeklakht) بد پوز: بد عنق و ترش رو گ . ز دماغ: زود رنج و کسی که با کمترین حرفی بدون آزرده خاطر می شود(goozdomagh) پی دیفالی: کم رو خجالتی(pydifali) زله: لاغر(zolla) دلسنگی: خونسرد بی خیال(delsengi) نا شاخول: بد جنس و حرف گوش نکن و قانون شکن(nashakhool) بلهورت: کسی که از نظر عقلی نر مال نیست و در سطح پایین تری نسبت به دیگران قرار دارد.(bolhort) جغجغو: کسی که زود از کوره در رفته و داد وبی داد راه می اندازد(jghjeghoo) پخمه: دیر فهم وکمی هم تنبل(pekhma) جاهل: نادان کم عقل(jahel) خر شگمبه: شکمو کسی که همیشه در خوردن و آشامیدن افراط می کند(khershegemba) حیفوک: خسیس(hifook) شگمبانی: کسی که شکم بزرگی دارد(shgembani) چارشانه: تنومند و قوی هیکل(charshana) کمر کلاک: کوژ پشت(kemerkolak) لنگ سیخ: لاغر اندام(lengsikh) کلاج: لوچ –چشم چپ(kolaj) نک پیخ: کسی دندان های پیشین بزرگی داشته و اکثر اوقات می خندد(nekpikh) کل: کچل(kal) مهروو: مهربان جنگره: کسی که همیشه دنبال بهانه است که با دیگران دعوا کند(jenggra) ترسوک: همان ترسو(tesook) تسمه: کنایه از آدم ورزیده(tesma) باد پلکو: کسی که زیاد غش می کند (badpelekkoo) نافهم: همان نفهم بیشتر در مورد بچه ای که هنوز عقلش کامل نیست(nafahm) کله خمب:کسی که به امرو نهی دیگران گوش نداده و کار خودش را بکند (بشتر در مورد بچه)(kellekhomb) کله دخل: تقریبا همان معنی کله خمب را دارد- خنگ.(kelledokhol نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
"یک تصورغلط" در مورد وجه تسمیه روستای نیگنان اکثرا چنین می پندارند که نام این روستا ترکیبی از دو کلمه "نیک"و"نان "است در صورتی که مستندات موجود این قضیه را اصلا تایید نمیکند همچنین کلمه نیکنام که آن هم از سوی زنده یاد ذبیح الله منصوری مترجم کتاب سرزمین جاوید عنوان شده در حد یک حدس و گمان و ساخته ذهن ایشان می باشد. وبر آن تاکید نشده در صورتی که در همان کتاب به نیزارهای وسیع اطراف این روستا اشاره شده است ـ #مدیر_آوای_آشنا نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
سالهای دور از خانه "قسمت چهارم" تااینجا خواندیم که: زن ترکمن یا بهتربگویم مادرم با ابهت خاصی بر اسب نشسته بود و در همه راه چشم از من برنمی داشت تا دچاره حادثه وآسیب نشوم .و من حالا فکر می کنم او و محبت هایش سد راه من در راه رسیدن به مادر م و برادرم بود و کاش با من چنین رفتار نمی کرد . کاش،خودم را بدست آن زن نیگنانی در سلطان آباد سپرده بودم تا مرا به وطن باز گرداند
-پس از طی مسافتی طولانی و عبور از کوهستانها و دره های سرسبز با چشمه های جوشان که تا آن موقع اصلا ندیده بودم و آنجا که از کوهستان صعب العبوری به پابین دست سرازیر شدیم دور نمای قصبه ای بزرگ نمایان شد . بله اینجا درگز بود.دیدن آن مناطق نا آشنا با مردمانی بالباس و زبان متفاوت حس عجیبی در من ایجاد کرده بود و آن بازهم احساس غربت ، تنهایی و دلتنگی . آن موقع احساس میکردم دیگر راه بازگشتی نیست با سن وسالی که من داشتم فکر می کردم تمام پل های پشت سرم خراب شده و تنها یک راه مانده آن هم حرکت به جلو و به سمت آینده ای مبهم . درگز در آن زمان بیشتر به روستا شبیه بود تا به شهر روستایی که در اطراف آن ایلات وعشایر ترکمن و کرمانج چند،روزی در اطرف درگز ماندیم و سپس به سمت لطف آباد حرکت کردیم در مسیری بین کوه و دشت حرکت می کردیم پس از ماهها سرگردانی در میان کوهها ی صعب العبور حال دشت وسیعی والبته نا آشنایی را میدیدم هر چه به لطف آباد نزدیک تر میشدیم من نگران تر و دلتنگ ترمی شدم و همراهانم خوشحال و شادمان .در واقع آنان به وطن باز می گشتند و من قدم به قدم از زادگاهم دور میشدم. در لطف آباد سالها زندگی کردیم و در این مدت همچنان زیر چتر حمایت این خانواده مهربان که حالا دهها فامیل جور واجور داشت بسر می بردم تا به سن جوانی رسیدم وآنچنان همه دانند میل به جنس لطیف و عشق و عاشقی. (گویااز عنوان این مطلب خجالت می کشید چرا که همرا با گفتن این جمله سرش را پایین انداخت و همراه با لبخند که در آن حکایتها نهفته بود نگاهش روی گلهای قالی متمرکز شد .دوست نداشتم از این بابت اذیت شود برای همین گفتم؛حتما ازدواج کردید ) -بله با دختری از ترکمن های همانجا ازدواج کردم . بعداز آن دیگر از خانواده ای که درآن بودم جدا و زندگی مستقلی را شروع کردم درطی این سالها آن خانواده فداکار تعدادی گوسفند به اسم وبرای خودم نشان کرده بودند،چند راس دیگر هم خریدم و زندگی مشترک با همسرم را شروع نمودم. مشکلات زندگی زیاد بود همه در گیر کار وفعالیت بودند وهمانند نیگنان ندیدم و نشنیدم کسی برای نان شبش محتاج باشد .بلکه آنجا دنیایی بود از گله های گوسفند وگاو و لبنیات. حالا دیگر پدر شده بودم و با دلگرمی بیشتر در کنار دامداری بعضی روزها به کارگری نیز می رفتم ولی بعد از مدتی در حالی که یک فرزند داشتیم بین من و خانمم اختلاف افتاد و از هم جدا شدیم .این که حالا کی مقصر بود بماند خدا باید قضاوت کند و بس . واما آنچه آنجا فراوان بود دختر (وبازهم لبخند معنادار پدرمرد) س- یعنی به همین راحتی جدا شدین ؟ و دوباره ازدواج کردید؟ - بله چند ماهی نگذشت بازهم با دختر دیگری از ترکمن ها ازدواج کردم و این باز از این خانمم صاحب ۴فرزند شدم. حالا بچه ها بزرگتر شده بودند و در کارها به من کمک می کردند کمک آنان و فداکاری همسرم با عث شد خانواده ما قوی و قوی تر شد به طوری که از نظر مالی و اقتصادی هیچ مشکلی نداشتیم و تمام فکر و ذکر ما تربیت فرزندان و خوشبختی آنان بود . زن و مرد ترکمانی که من را به این وادی کشانده بودند بعد از سالهای سال که همراه و در کنار آنان با خوشی زندگی کردیم.کوچ ابدی خویش را آغاز واز این دنیای فانی رخت بر بستند.برای آنان و بخصوص آن زن مهربان و فداکار که در این سالها برایم از جانش مایه گذاشته بود غصه ها خوردم و اشک ها ریختم (وبازهم اشک در چشمان پیرمرد حلقه زد.سری تکان داد و آرام زیر لب گفت خدا بیامرزدشان.و این بار زود قطره اشک گوشه چشمش را پاک نکرد گویا دوست داشت ببینم .دوست داشت بدانم که چقدر از رفتن آنها متاثر است و شاید هم دوست داشت بفهمم آدم قدردانیست و هیچگاه خوبی های آنان از خاطرش نمیرود. پیرمرد مهربان قصه ما صدایش را صاف کرد و ادامه داد) -سالهاپشت سرهم می گذشت و دیگر من ..... این ماجرا همچنان ادامه دارد
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
خسته نباشید دوستان آماده سازی هیئت نیگنانی های مقیم گرگان
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
عکس مربوط به سال ۱۳۶۹روستای بندان واستقبال گرم مردم روستا ازآزاده سرافراز جناب اقای علیرضاعباسی اول.(کاظم نصیرایی)
اخرین اعزام به جبهه جناب حاج علیرضا عباسی اول قبل از اسارت در کنار پسرعمویشان جناب فرهاد عباسی اول که ایشان نیز بعدا به درجه رفیع جانبازی نائل گردیدند. نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
بوی بهاران می دهی ای فرد آزاد
آزاده سر افراز حاج علیرضا عباسی اول بیست و ششمین روز از مرداد ماه یادآور بازگشت سرافرازانه آزادگان به میهن' فرصتی برای مرور رشادتهای این غیور مردان است. برایشان سلامتی و موفقیت آرزومندیم.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
چندضرالمثل نیگنانی:
احمد پوده ،همو که بوده😊 آدم دستپاچه به دو بار مشاشه😊 ارزو(ارزان) بخر انبو (انبان)بخر😊 از نصفه راه ضرر هم ،فایده😊 به عروسی نرفتم ، رو بام عروسی که رفتم😊 چوه (چوب) ور درخت،واویلا😊 پشر(پشه را) د هوا نعل مکنه😊 به خانت آمدم دوغم ندادی ،به دنبال سرم ماس(ماست)می فرستی؟😊 اگه رای چوپو(چوپان) باشه از تکه(بزنر) گرماس مگیره😊 اگه دنیا به گندم گرده، خوراک کووگ (کبک) ریگه😊 پاشه از رو کله مار ور نمداره😊 به یه پول سیاهه نمیرزه😊 از بی صداها باید ترسی😊 هندوانه د زیر بغلش مده😊 جوان تر ها واسه خوندن وتوضیح از بزرگترا کمک بگیرند لطفا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
سالهای دور از خانه "قسمت سوم" خواندیم که: ،بعد از چند ماه خیمه را ازجا کنده و همگی به همراه احشام به سمت سبزوار کوچ کردیم. ادامه ماجرا در یکی از دشت های اطراف سبزوار که چراگاه سرسبزی بود خیمه زدیم .گویا دورشدن از وطن از جاذبه بین من و انجا کاسته بود حالا کمتر دلتنگ میشدم از خوبی هایی که این خانواده در حقم می کردند متعجب بودم دوست داشتم به پاس این همه محبت در این خانواده نقشی ایفا کنم این بود که گاهی در امر دامداری مثل شیردوشی ،چرای بره ها وبزغاله ها به آن ها کمک می کردم .واز این که فردی موثر بودم در دلم احساس غرور وشادمانی می کردم . در عین حال باز هم گاهی حالا با فواصل زمانی بیشتر بخصوص آنگاه که تنها می شدم با خودم فکر می کردم الان مادرم کجاست و چکارمی می کند ؟،محمد جان که خیلی به من وابسته بود کجاست ،؟آیا اوهم دلش برایم تنگ شده و بهانه مرا می گیرد؟ فکر و خیال برای چند دقیقه آزارم میداد ولی دوام چندانی نداشت و باز فراموش می کردم . س-در این مدت در آنجا و یا در بین راه با فرد دیگری از مهاجران نیگنانی برخورد نداشتید . که بخواهد شما را بشناسد؟ - وقتی داشتیم از ازبکوه به سبزوار کوچ می کردیم نزدیک سلطان آباد در یک کافه ی کوچک بین راهی جوانی نیگنانی را یافتم که با مادرش آنجا کار می کرد؟ یعنی بهتر بگویم مادرش من را شناخت و از بودن من در آنجا بسیار متعجب شد. مرادر بغل گرفت و نوازش کرد .می گفت تو پسر ماه خانم هستی و بوی ماه خانم را میدهی و گریه می کرد .بیچاره معلوم بود دلش سخت برای مادرم وشاید هم برای نیگنان تنگ شده بود . من نیز شرح ماجرایم را برایش گفتم و باز شاهد اشکهای پیر زن بودم . توقف ما در اطراف سبزوار طولانی شد،در این جا بود که در یافتم این خانواده ترکمن اصالتا اهل لطف آباد در نقطه مرزی ترکمنستان هستند کم کم صحبت از این بود که کی و چگونه به آ ن سمت حرکت کنیم ـ روزی را برای حرکت به طرف دره گز که آن نیز شهر مرزی بود تعیین کردند برای حرکت به آنسو و دیدن جاهای تازه و به خصوص آنجا که وصفش را زیاد شنیده بودم لحظه شماری میکردم . عاقبت روزی خیمه و بارگاه را کندیم و به همراه چند خانواده دیگر از ترکمانان از میان کوه ودشت های تماشایی سواربراسب و قاطر به همراه گوسفندان راه شمال را پیش گرفتیم . این ماجرا ادامه دارد "به قلم مدیر وای آشنا" نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
خیابان امام رضا ع امام رضای 66 پلاک 62 ............. درهر کجای ایران اسلامی زندگی می کنید.این ادرس را دقیقا بخاطر بسپارید.تا در تابستان یا زمستان در گرما یا سرما. در شلوغی یا خلوت وارد مشهدالرضا شدید و زنگ این پلاک را به صدا دراورید کسی درب را بروی شما خواهد گشود.و این احساس را داشته باشید که به خانه خود وارد می شوید.چراکه در تهیه مکان زائر سرا شما بعنوان مردم نقش افرینی کردید.بر دستان شما باید بوسه زد .چرا که همت شما باعث شد اگریک نیگنانی وارد مشهد شود حد اقل مشکل و دغدغه اسکان نداشته باشد.درمقابل ایثار گری های شما سر تعظیم فرود می اوریم و منتظر کمکهای شما می مانیم...(زائرسرای نیگنانیها) نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
من که آب سرد دادم آب کر خوردم . نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
بشرویه مراسم بدرقه زائران بیت الله الحرام
نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
سالهای دور ازخانه "قسمت دوم" خواندیم که؛ ادامه ماجرا؛ آرام چشم باز کردم اسب سواری را بالای سر خود دیدم از ترس جرات بلند شدن نداشتم چشمهایم را دوباره بستم مرد پیاده،شد و نوک پایی بر من زد شاید می خواست بداند مرده ام یا زنده . کنارم نشست با زبان بچگانه ماجرا را برایش آنچنان که رخ داده بود تعریف کردم بسیار متاثر شد اندوهی عمیق بر چهره اش نشست و بعداز آن خشم نسبت به همسفرانم. (پیرمردسرش را برگرداند و باز هم یواشکی قطره اشک گوشه چشمش را پاک کرد. حس کردم خجالت می کشد اشکش را ببینم سرم را پایین انداختم.لحظه ای سکوت براتاق حاکم شد.پرسیدم آن مرد چه کسی بود؟) - گفتم شما کی هستید؟ گفت ما از عشایر ترکمن هستیم و خیمه ما پشت آن تپه قرار داری اگر قبول کنی با من بیایی خانمم خیلی خوشحال خواهد شد . شک و تردید والبته ترس تمام وجودم را فرا گرفت ولی در آن شرایط چون هیچ پناهی نداشتم پذیرفتم . اومرا پشت زین نشاند و اسب را به تاختن واداشت پس طی مسافتی به خیمه باشکوهی رسیدیم . مرا داخل چادر نزد خانواده اش برد .آنهم با سرو وضع بهم ریخته و بسیار آشفته . "خانم یه برادر کوچک برایت پیدا کردم " زن بسیار خوشحال شد گویی دنیا را به او دادن روز بعد نزد من آمد وگفت پسرم دوست داری پیشمان بمانی ؟ حس می کردم حالا عضوی از این خانواده هستم .ولی بازهم گاهی شب ها خواب مادر و برادر کوچکم محمدجان را میدیدم که در کوچه پس کوچه های عشق آباد باهم بازی میکنیم وغمی بزرگ برسینه ام سنگینی می کرد . س- پس شما برای،همیشه در همانجا یعنی نزدیک ازبکوه ماندید؟ (پیر مرد آخرین جرعه چایی اش را سر کشید ،استکان را بر زمین گذاشت و ادامه داد) این ماجرا ادامه دارد "به قلم مدیرآوای آشنا" نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
ان شاالله مبارک بادا درروستای غنی آباد
پدرعروس خانم ،پدر آقاداماد
هدایای آقا داماد به عروس خانم
هدایای عروس خانم به آقاداماد
وچنین شد که با این شد که با رضایی مقدم ها فامیل شدیم (با افتخار) "عکس وفیلمهای مراسم عقدکنان متعاقبا"
ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم مرداد ۱۳۹۷
توسط ن-بیرونی
همکار گرامی جناب اقای بیرونی.مدیر محترم کانال اوای اشنا...
باسلام جناب اقای بیرونی مدیرمحترم اوای اشنا . نیگنان
باسلام: عزیزبلالی
با سلام خدمت مدیر محترم کانال آوای آشنا ماجرای آقای بیگی تا اینجای کار بسیار جذاب به نظر میرسد شاید بشه گفت میشود با اصل داستان و پرداختن به جزیئات یک رمان عالی نوشت.بیصبرانه منتظر قسمتهای بعدی هستم.ارادتمند شما محسن حسینی
عموی عزیزم ،تلاش صمیمانه شما را در کانال نام آشنای آوای آشنادر راستای فعالیت های فرهنگی و ترویج باورهای زیبا درجامعه ارج نهاده و موفقیت روز افزون شما را از خداوند متعال ارزومندم. روز خبرنگار بر شما گرامی باد.💐 #خ_بیرونی_مشهد
جناب آقای بیرونی بدینوسیله از تلاش شبانه روزی شما درجهت اطلاع رسانی اخبار کانال آوای آشنا تقدیر و تشکر کرده وروز خبرنگار را خدمت جنابعالی تبریک عرض مینماییم حبیب نقی زاده باخانواده فولادشهر/حبیب تقی زاده
سلام علیکم برادر عزیز و پر تلاش در زمینه اطلاع رسانی روز خبر نگار را به شما تبریک عرض نموده از خداوند بزرگ موفقیت روز افزون شما را خواستارم طبس/حاج محمدحسین بیرونی
با عرض سلام وخدا قوت مهدی اکبری
به راستی چه زیباست اندیشه ای که در مقابل قلم زانو زند و واژه هایی که در خدمت بیان حق برآید. روز خبرنگار را به جناب آقای بیرونی مدیر محترم کانال آوای آشنا همچنین به خواهر زاده عزیزم خانم سودابه کیوانفر تبریک عرض نموده برایشان موفقیت روز افزون آرزومندیم #خ_عباسی_اول
خبرنگاران طلایه داران جبهه آگاهی و چشم بینا و زبان گویای مردم هستند. ۱۷ مرداد روز بزرگداشت خبرنگار گرامی باد🌹🌹🌹🌹🌹🌹 #خ_تقی_زاده_نیگنان
سلام و عرض تبریک روز خبرنگار به مدیران محترم کانال آوای آشنا ،دیار کهن و کانال کشوری نیگنانیها وکلیه دست اندر کاران عرصه ی اطلاع رسانی وپی گیری امور منطقه نیگنان بشرویه /محمداستاد
نوشته هایتان طلوع حقیقت و بیان دردهای کسانی است که نمی توانند بگویند و فریادشان بی صداست. روز خبرنگاررا به همسر عزیزم تبریک عرض میکنم. |
|
|
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||