نیگنان آوای آشنا
 
اولین وبزرگ ترین سايت رسمي روستای نیگنان

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

مراسم پرفیض دعای عرفه امروز ۳۰ مرداد مسجد امیرالمومنین نیگنان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

رویایی که به واقعیت پیوست

نقل از آزاده سرافراز برادرحاج علیرضا عباسی اول

چند روز قبل جلو حسینیه حضرت رقیه (س)توفیق زیارت آزاده گرانقدرجناب آقای عباسی را یافتم ایشان نقل فرمودند
چندسال قبل از انقلاب و شروع جنگ تحمیلی مرحوم زنده یادکربلایی حاج ابراهیم اکبریان فرمودند خواب دیدم که از قسمتی از زمین مجاورآرامستان نیگنان (دقیقامحل دفن شهدای عزیز)نورخیره کننده به آسمان بلنداست و در آن زمان هیچکس در مورد رمز و راز این رویا چیزی نمی دانست تا این که انقلاب شد و بعد هم جنگ تحمیلی پیش آمد و گلزارشهدایی که هروقت به آن مینگرم نا خودآگاه یاد این مرد پاک نهاد و خوابی که در آن سالهای دور برایمان نقل نمودند میفتم .

"شادی روح تمامی شهدا ،همچنین شادی روح مرحوم کربلایی حاج ابراهیم اکبریان که عمر طولانی با عزت وسربلندی در نیگنان زندگی کردند صلوات خدایشان رحمت کند .

#مدیرآوای_آشنا


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

سد عشق آباد 30مرداد 97


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

نصب صندلی در سطح روستا جهت رفاه مردم  توسط دهیاری و شورای روستای نیگنان امروز

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

بنا به درخواست تعدادی از اعضای محترم کانال

زنده یاد علی جان بیکی شخصیت مورد نظر داستان واقعی "سالهای دورازخانه"
(این عکس درهمان لحظه مصاحبه گرفته شده است)


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

گرامیداشت یاد و نام 13 عزیز سفرکرده..
فردا بعد از اقامه نماز عید سعید قربان در محل حسینیه روستای نیگنان همچون سال های گذشته با اجرای طرح تجمیع گوشت قربانی با ذبح چندین راس گوسفند یاد و نام 13 عزیز سفر کرده از سراسر کشور را گرامی می داریم .ازتمام عزیزان خبره برای همکاری در جهت ذبح اماده سازی و توزیع گوشت در سطح روستاها دعوت بعمل می اوریم .انشاا.. شماهم ار ثواب این حرکت ماندگار بهره مند شوید...ساعت 9 و نیم شب عید به نمایندگی از سوی هیئت امنا موسسه خیریه نیکوکاران و همه خادمین ضمن عرض تبریک این عید بزرگ خدمت تمام همشهریان محترم سراسر کشور جهت پیوستن به اعضای تیم طرح تجمیع گوشت قربانی عازم نیگنان می باشم .برای ماهم دعا کنید. همه شما را به خواندن یک مرتبه ایت الکرسی برای اموات نیگنانیهای سراسر کشور دعوت می نمایم ..................حاج حسن نیازی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

اطلاعیه
نماز عید سعید قربان با حضور شما خوهران و برادران محترم چهارشنبه ۳۱ مرداد ساعت ۷ صبح به امامت حجت الاسلام رضایی دوست در محل مسجد امیرالمومنین اقامه خواهد شد منتظرم حضور شماعزیزان هستیم
با تشکر کانون فرهنگی مسجد امیرالمومنین روستای نیگنان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

اطلاعیه مهم و فوری موسسه خیریه نیگنانیها .
ضمن عرض تبریک بمناسبت فرارسیدن عید سعید قربان به اطلاع کلیه همشهریان محترم سراسر کشور می رسانیم .تاقبل از اقامه نماز عید قربان در روستای نیگنان، در محل حسینیه اماده دریات نذورات و هدایای شما می باشیم تا در طرح تجمیع گوشت قربانی شرکت فرمایید ضمنا نگران تهیه گوسفند قربانی نباشید زیرا پیش بینی لازم انجام گریده است.اگر توان تهیه گوسفند کامل ندارید می توانید با اهدا قیمت یک کیلو یا بیشتر روح پدر و مادرها را شاد کنید.ولبخند را برلبان محرومین و نیازمندان بنشانید. تلفن 09157212024 و 09157212028 درخدمت شما می باشد.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

باسلام خدمت اعضای محترم کانال آوای آشنا

به دنبال انتشارداستان واقعی سالهای دور ازخانه تعداد زیادی از عزیزان همشهری از طریق تلگرام ،پیامک وتماس تلفنی مراتب سپاسگزاری خود را از حقیر اعلام نموده و واقعا این بنده ناچیزرا شرمنده الطاف خویش نمودند. که جادارداز همه این عزیزان تشکر وقدردانی نمایم مرحبا به شما همشهریان قدردان،شمایی که اگر همیاری و همفکری وتشویق های شما نبود درسالها قبل در مسیردشوارفعالیت ۱۱ساله آوای آشنا متوقف می شدیم خدا را شاکریم که در این مدت توانسته ایم قدمی هرچند کوچک در راه اطلاع رسانی ،انعکاس مشکلات، انتقال پیامها،پیگیری برخی مطالبات و همچنین سرگرمی همشهریان خوبمان برداریم امیدواریم چنانچه عمری باقی بود کماکان در خدمت دوستان و همشهریان عزیز باشیم ان شالله.

ضمنا تعدادی از اعضای محترم کانال درمورد شخصیت داستان سالهای دور از خانه اطلاعات بیشتری خواسته بودند که ذیلا به آن اشاره می گردد:

مرحوم علیجان بیکی متولد روستای عشق آباد نیگنان پسرعمه جناب حاج حسین قربانی و پسرخاله جناب کربلایی حسین آزم می باشند که اینجانب زمستان سال ۹۲در عشق آباد موفق با مصاحبه با ایشان شدم گفته های ایشان بصورت فایل صوتی و فیلم ضبط گردید و اخیرا بصورت داستان تقدیم حضورتان گردید .
مرحوم بیکی عاقبت در شهر مشهد آنجا که تعدادی از فرزندانش زندگی می کنند بر اثر تصادف در حاشیه یکی از بزرگراه های این شهر (برخورد اتومبیل با ایشان) دار فانی را وداع نمودـ

روحش شاد وغریق رحمت الهی ان شاالله .


با احترام

مدیر سایت وکانال نیگنان "آوای آشنا"


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

عید قربان برشما مبارک
همشهریان واعضای محترم هیت مدیره صندوق قرض الحسنه امام علی ع نیگنانیهای مقیم فولاد شهر
اقدام شایسته وخردمندانه که سرشارازحس علاقمندی واحساس مسئولییت شما همچون گذشته به روستای اباواجدایتان می باشد ستودنی وارزشمند است.والبته ازافرادفهیمی چون شما که درراس امور خیریه وهدایت ان به سمت وسوی واقعی اش انتظاری جز این نیست وکجا بهتر از آبادانی روستا یادگار پدران ومادران لذامراتب تشکروقدرشناسی مردم منطقه وشوراهای اسلامی نیگنان،بندان،عشق آباد،رااز اختصاص مبلغ هشتاد میلیون ریال توسط هیت مدیره محترم صندوق قرض الحسنه امام علی ع به مساجد،هیات مذهبی،موسسات خیریه،وامورات عام المنفعه منطقه نیگنان بخصوص اختصاص مبلغ پانزده میلیون ریال کمک به شورای اسلامی ودبستان حکمت روستای نیگنان رااعلام می داریم وامید واریم فتح بابی باشد تاسایر همشهریان دیگر شهرها چنین کمک هایی راجهت آبادانی روستای عزیزمان یادگاردوران کودکی وپدران ومادرانمان تخصیص دهند.شورای اسلامی روستای نیگنان آماده دریافت نظرات وهرنوع همکاری دراین زمینه می باشدوازدرگاه ایزد منان آرزوی موفقییت بیش ازپیش وسلامتی درکنار خانواده وآمرزش اموات ودرگذشتگان راآرزومندیم.
شورای اسلامی روستای نیگنان.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

سالهای دوراز خانه

قسمت پنجم (آخر)

خواندیم که؛

(...... هیچگاه خوبی های آنان از خاطرش نمیرود. پیرمرد مهربان قصه ما صدایش را صاف کرد و ادامه داد)

-سالهاپشت سرهم می گذشت و دیگر من


ادامه ماجرا:

سالها گذشت دیگر کم کم از فکر و خیال نیگنان واین که بخواهم به آنجا برگردم فاصله گرفتم چون از زمان کودکی در میان ایلات و عشایر ترکمن زندگی می کردم به من تلقین شده بود که از مردم همانجاهستم .

زن و زندگی و فرزند ،گرفتاری ها و مشکلات جاری زندگی کمتر مجال فکر کردن و این که بخواهم مثل قبل به زادگاهم بیاندیشم را میداد.

چون در درگزکه حالا کم کم به شهر قابل توجهی تبدیل شده بود. فامیل خانمم زندگی می کردند. در این آواخر که به علت پیری توان کار و فعالیت زیاد نداشتم تصمیم گرفتیم درآنجا زندگی راحت تری را داشته باشیم.لذا در آن شهر خانه ای خریدیم و به آنجا نقل مکان کردیم .

دیگر توان کار کردن نداشتم وآنچنان که دانی مثل سایر پیرمردان دنبال وقت ڱذرانی و پیدا کردن هم صحبت بودم .

یک روز که به همین منظور به پارک کوچک شهر رفته بودم و غرق در رویاهای تلخ وشیرین سالهای دوربودم.شخصی با سلام خود رشته افکارم را پاره کرد و کنارم برروی نیمکت نشست.

سلام علیک و احوال پرسی همان و یاد دوباره وطن همان.نمیدانم چه شد که با اولین کلامش بیاد وطن افتادم با آن که به لهجه مردم بشرویه که برایم نا آشنا بود صحبت می کرد ولی کلمات و واژه هایی که بکار میبرد کاملا شبیه مردم نیگنان بود.هنوز شک داشتم ولی گویا خون تازه در رگهای بی رمقم جاری شده بود.

پرسیدم ببخشید شما اهل کجا هستید ؟گفت از یک شهر دور ، شما نمیدانید کجاست .
گفتم مثلا کدام شهر ؟
گفت بنده کیانی و از مردم یک شهر کوچک در جنوب خراسان به نام بشرویه هستم .در کودکی نام بشرویه را از مادرم و دیگران زیاد شنیده بودم می دانستم که بشرویه و عشق آباد به هم ربط دارند و نزدیک همند. لذا با شنیدن نام بشرویه. در یک لحظه هیجان سراپای وجودم را در برگرفت برگشتم به صورتش خیره شدم اونیز از رفتار و حالت چهره من متعجب شده بود.
پرسیدم شما اینجا چه میکنی؟ گفت برای خرید ماشین آلات کشاورزی آمدم. وحال نوبت من بود که شرح زندگیم را برایش بیان کنم .پس از شنیدن ماجرای زندگیم خیلی متاثر شد.

از من خواست نامه ای به بستگانم در عشق آباد بنویسم و به اوبدهم تا به آنها برساند و چنین کردم .نامه ای کوتاه نوشتم (برایم نوشتند) و به ایشان دادم .
خلاصه این که این مرد نیکوسرشت و دلسوز نامه را به عشق آباد برده و به بستگانم داده بودـ
وهمه آنها را متعجب و خوشحال کرده بود. چرا که همه آنها خیال می کردند دهها سال قبل مرده ام .

آن مرد نیکوسرشت از آنها خواسته بود جواب نامه ام بنویسند و به او بدهند در دوباره که به درگز آمد نامه را به من برساند ـ
وقتی نامه به دستم رسید ضمن خوشحالی واقعیات تلخی برایم آشکار شد و مرا در اندوه عمیقی فروبرد.
فهمیدم مادرم سالهاقبل درحالت تنهایی و انتظار از دنیا رفته و برادرم محمدجان که فکر می کردم زنده و سر حال در عشق آباد زندگی می کند او نیز همچون من مفقود گردیده و این موضوع را از آنجا فهمیدم .که در نامه از من سوال شده بود تو علیجان هستی یا محمدجان؟ و من خیلی زود،فهمیدم محمد،جان نیز مفقود شده و آنها از او نیز خبر ندارند.

دوباره کودکی هایم و خاطراتی که با برادر کوچکم که یک لحظه از من جدا نمیشد پیش چشمم آمد وگریه ها و اشکهایش در لحظه جدایی آتش به جانم زد.

(نمیدانم چه شد که همراه با پیرمرد اشک از چشمانم سرازیر شد سکوت عمیقی خانه را فرا گرفت صدای بغض آلود پیرمرد مرا به خود آورد - آقای بیرونی شما هم گریه می کنید ؟ ببخشید قصد نداشتم ناراحتتان کنم با دستپاچگی در حالی که همچنان سرم پایین بود گفتم نه خواهش میکنم .شما ادامه بدهید و پیر مرد قصه ما چنین ادامه داد)

پس از مدتی یکی از بستگانم به نام آقای قربانی که از گنبد عازم نیگنان بود طبق آدرسی که داده بودم به دیدنم آمد وباعث خوشحالی بسیار زیاد من شد و بعد از آن مرا با خودش به عشق آباد آورداز لحظه که به سمت زادگاهم حرکت کردم تا لحظه رسیدن از شوق صد بار مردم و زنده شدم وقتی گفتند وارد منطقه نیگنان شدیم انگارخبر وارد،شدنم به بهشت را داده بودند البته غم اینکه الان که به عشق آباد برسم اثری از مادر و برادر و بسیاری از آشنایانم نخواهد بودهمچنان بر سینه ام سنگینی میکرد.

زمانی که به عشق آباد رسیدم و فامیل ها که هیچکدامشان را نمی شناختم با چشمان اشکبار مرا احاطه کردندبغض دهها ساله ام ترکید و یک دل سیر گریه کردم .الان این چندمین بار است که برای دیدن فامیل به اینجا می آیم وهروقت از مظلومیت خودم ،مادر و برادرم و سختی هایی که متحمل شدم یاد میکنم اشک میریزم.
صورت پیر مرد از اشک خیس ونفسش تنگ شده بود ترسیدم حالش بدتر شود از او خواستم آرام باشد و صحبتم را خاتمه دادم

پایان ماجرا

به قلم مدیرآوای آشنا


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

باسلام: حرف تان کاملا" درست . اما این موارد نه تنها درمنطقه ما بلکه در کل جامعه امروزی به چشم می خورد و شاید یکی از دلایلی که بیشتر جوانان ما سرخورده ونا امید به آینده شده اند همین مسئله باشد. در این بین هم خود ما مقصریم وهم زمامداران حکومتی که با شیوه های اجرایی خود مردم را به این مسیر سوق میدهند. تا بتوانند بهتر بر آنها مسلط شوند.
مگر اهلبیت (ع) نمی فرمایند در شادیهای ما شاد و در غم ما غمگین باشید. کجای این فرموده را ما عمل میکنیم. فقط به ما یاد دادند گریه کردن ثواب داره ؛ ولی یاد ندادند شوخی های بجا و خندیدن های بجا هم ثوابش کمتر ازعزاداری و گریه کردن نیست.
آیا برای همان اعیاد مذهبی مثل عید بزرگ غدیرخم؛ یا ولادت باسعادت ائمه اطهار(ع) را همچون مراسم سوگواری برگزارمیکنیم؟
خدا خیر بدهد بانیان برگزاری عید ولادت حضرت مهدی (عج) که چندسالی است در روستا باب شده و یک دوسالی که حقیر درمحل بودم میدیدم مردم هم خیلی خوب استقبال میکنند.
در شهری مثل مشهد با حدود 3 الی 4 میلیون جمعیت و همچنین چند صد هزار مسافر با افکارمختلف هنگام عزاداری صدای دلخراش بلندگوها تا 12 شب حتی 1بامداد بگوش رسیده وباعث سلب آسایش عده ی زیادی از مردم می شود و اعتراض همسایه ها ومردم هم بجای نمی رسد. اما ار برگزاری هرنوع کنسرتی حتی با مجوز لازمه به اسم طرفداری از دین ومذهب جلوگیری می شود. که متاسفانه بعضی از جوانان ما این اعمال را به پای دین می نویسند. چون می بینند بانیان این امور مبلغین دینی هستند.
در پایان هرچه ما بتوانیم شادی های مشروع را در جامعه سوق بدهیم مردم هم از نظر روحی وجسمی سالم تر خواهند بود.
عزیزبلالی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

سنت ها ، بی دفاع در برابر تهاجم

با سلام خدمت مخاطبین خوب آوای شنا

بدون مقدمه عرض کنم آیا میدانید در دهه های اخیر در تهاجم به آداب و رسوم روستایمان نیگنان عزیز پیشتاز بوده ایم؟

روستایی که نام فرهنگ را یدک می کشد کم کم چنان خواهد،شد که چیزی از آداب و سنن قدیمی پیشینیانمان در آن باقی نخواهد ماند.

بیاد داشته باشیم به رسم امانتداری حق نداریم به بهانه تجدد و نو آوری ویا هر هدف دیگراز جمله تسهیل در امور به مقابله با برخی سنت ها برخیزیمـ

اگر قبول داشته باشیم که بعضی سنت ها خوب و درست نبوده ،باید این راهم قبول کنیم بسیاری از بدعتهایی که ما گذاشته وسعی کرده ایم به خورد مردم بدهیم نیز عاری از ایراد و اشتباه نیست.

صاحبان فکر واندیشه ،رسانه ها،تریبونهاو تمامی کسانی که قدرت نفوذدر افکار مردم وجامعه را دارنددر این مورد باید خیلی با احتیاط و عقلانی رفتار نمایند.
اصولا ورود به حیطه فرهنگ و سنن یک جامعه و تغییر و دگرگونی آن با روح امانتداری منافات دارد مگر آنکه سنت غلطی باشد که اشتباه بودن آن بر همگان مسلم باشد.در غیر این صورت در این گونه موارد نباید سلیقه ای عمل نماییم

آنچه باید به آن اذعان داشته باشیم این است که ما سالهاست به بهانه های مختلف دانسته یا ندانسته کم کم شور و نشاط و شادی را از اجتماع خویش گرفته و به جای آن غم و اندوه رارواج داده بیش از حد به آن دامن زده ایم

در جامعه امروز شادی و نشاط برای آدمها امتیاز نیست خنده رو بودن و مردم را خنداندن امتیاز نیست وشاید مردم فریبی و چهره های عبوس وتزریق غم وغصه به جامعه امتیاز و باعث تحکیم پایگاه اجتماعی .

اینک ما به نقطه ای رسیده ایم که دیگر چیزی از آداب و سنن اجدادمان نداریم که به فرزندانمان ونسل های بعد از خودمان انتقال دهیم،در همه حیطه ها وارد شده و همه را برهم زده ایم .

هیچ چیز سر جایش نیست.

چند سال قبل هم در این خصوص مطلبی نوشتم مثلا به چه حقی خوشی های نوروز را از فرزندامان گرفتیم برای نسل ما شروع سال یادآور سبزه، شادی، دیدوبازدید ،تخم مرغهای رنگی ،دور سفره هفت سین نشستن و در یک کلام شادیست و برای فرزندانمان یاد آور قبرستان ،گریه و زاری، مجالس متعدد ترحیم وجاخالی و...
دید وبازدید هم که اصلا مگر این که بستگان درجه یک باشند.

به قول عزیزی که می گفت:
"سالی که با قبرستان و بابوووو شروع بشه معلومه چه جور سالیه"😊

از آنجا که قصد ندارم موضوع به درازا بکشد به جزئیات و نمونه های بیشتر اشاره نمی کنم

به قول معروف

درخانه اگر کس است ،یک حرف بس است

#مدیر_آوای_آشنا


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

لغت نامه نیگنانی

 

این بار فقط لغات و اصطلاحات در مورد خصوصیات روحی و جسمی انسان ها


تپال : کسی که به خطر چاق بودن به سختی از جایش بلند شده و راه می رود.(teppal)

جلف و جنگ: متضاد تپال (jalfojeng)

پاسوک: کسی که بخاطر فضولی کردن به همه جا سر می زند..(pasook)

ظلم: فضول وپر جست وخیز(در مورد بچه ها)(zolm)

خنک:(کسی که با حرفای بی ربط و بی مزه در کار دیگران دخالت کن)(khonok)

پوتوک: کسی که زیاد پز می دهد(pootook)

زیر بر: آب زیر کاه وزرنگ(zirbor)

یک لخت: آ دم ساده و رو راست(yeklakht)

بد پوز: بد عنق و ترش رو

گ . ز دماغ: زود رنج و کسی که با کمترین حرفی بدون آزرده خاطر می شود(goozdomagh)

پی دیفالی: کم رو خجالتی(pydifali)

زله: لاغر(zolla)

دلسنگی: خونسرد بی خیال(delsengi)

نا شاخول: بد جنس و حرف گوش نکن و قانون شکن(nashakhool)

بلهورت: کسی که از نظر عقلی نر مال نیست و در سطح پایین تری نسبت به دیگران قرار دارد.(bolhort)

جغجغو: کسی که زود از کوره در رفته و داد وبی داد راه می اندازد(jghjeghoo)

پخمه: دیر فهم وکمی هم تنبل(pekhma)

جاهل: نادان کم عقل(jahel)

خر شگمبه: شکمو کسی که همیشه در خوردن و آشامیدن افراط می کند(khershegemba)

حیفوک: خسیس(hifook)

شگمبانی: کسی که شکم بزرگی دارد(shgembani)

چارشانه: تنومند و قوی هیکل(charshana)

کمر کلاک: کوژ پشت(kemerkolak)

لنگ سیخ: لاغر اندام(lengsikh)

کلاج: لوچ –چشم چپ(kolaj)

نک پیخ: کسی دندان های پیشین بزرگی داشته و اکثر اوقات می خندد(nekpikh)

کل: کچل(kal)

مهروو: مهربان

جنگره: کسی که همیشه دنبال بهانه است که با دیگران دعوا کند(jenggra)

ترسوک: همان ترسو(tesook)

تسمه: کنایه از آدم ورزیده(tesma)

باد پلکو: کسی که زیاد غش می کند (badpelekkoo)

نافهم: همان نفهم بیشتر در مورد بچه ای که هنوز عقلش کامل نیست(nafahm)

کله خمب:کسی که به امرو نهی دیگران گوش نداده و کار خودش را بکند (بشتر در مورد بچه)(kellekhomb)

کله دخل: تقریبا همان معنی کله خمب را دارد- خنگ.(kelledokhol


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

"یک تصورغلط"

در مورد وجه تسمیه روستای نیگنان اکثرا چنین می پندارند که نام این روستا ترکیبی از دو کلمه "نیک"‌و‌"نان "است در صورتی که مستندات موجود این قضیه را اصلا تایید نمیکند
اصولا نیکی صفتی است برای انسان و آنچه به انسان مربوط است نه برای اشیا چنان که کلماتی نظیر نان نیک /درخت نیک/ غذای نیک واژه های نا مانوسی است.
در گویش مردم نیگنان نیز چنانچه دقت کنیم (نی+گنو)به این واقعیت خواهیم رسیدکه این اسم مرکب از کلمه نی و گنو که در واقع همان "کنو" با همان کنان است که در واقع اشاره به محل کندن "نی" می باشد .
محلی به نام نیزار و وجود گیاه نی در آن محل
و نیز اشاره به وجود پوشش وسیع نی در کتب تاریخی و اطلاعاتی که سینه به سینه نقل شده شاهدی بر این مدعاست

همچنین کلمه نیکنام که آن هم از سوی زنده یاد ذبیح الله منصوری مترجم کتاب سرزمین جاوید عنوان شده در حد یک حدس و گمان و ساخته ذهن ایشان می باشد. وبر آن تاکید نشده در صورتی که در همان کتاب به نیزارهای وسیع اطراف این روستا اشاره شده است ـ

#مدیر_آوای_آشنا


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

سالهای دور از خانه

"قسمت چهارم"

تااینجا خواندیم که:

زن ترکمن یا بهتربگویم مادرم با ابهت خاصی بر اسب نشسته بود و در همه راه چشم از من برنمی داشت تا دچاره حادثه وآسیب نشوم .و من حالا فکر می کنم او و محبت هایش سد راه من در راه رسیدن به مادر م و برادرم بود و کاش با من چنین رفتار نمی کرد . کاش،خودم را بدست آن زن نیگنانی در سلطان آباد سپرده بودم تا مرا به وطن باز گرداند


ادامه ماجرا:

-پس از طی مسافتی طولانی و عبور از کوهستانها و دره های سرسبز با چشمه های جوشان که تا آن موقع اصلا ندیده بودم و آنجا که از کوهستان صعب العبوری به پابین دست سرازیر شدیم دور نمای قصبه ای بزرگ نمایان شد . بله اینجا درگز بود.دیدن آن مناطق نا آشنا با مردمانی بالباس و زبان متفاوت حس عجیبی در من ایجاد کرده بود و آن بازهم احساس غربت ، تنهایی و دلتنگی .

آن موقع احساس میکردم دیگر راه بازگشتی نیست با سن وسالی که من داشتم فکر می کردم تمام پل های پشت سرم خراب شده و تنها یک راه مانده آن هم حرکت به جلو و به سمت آینده ای مبهم .

درگز در آن زمان بیشتر به روستا شبیه بود تا به شهر روستایی که در اطراف آن ایلات وعشایر ترکمن و کرمانج
به گوسفند داری و پرورش اسب مشغول بودند.

چند،روزی در اطرف درگز ماندیم و سپس به سمت لطف آباد حرکت کردیم در مسیری بین کوه و دشت حرکت می کردیم پس از ماهها سرگردانی در میان کوهها ی صعب العبور حال دشت وسیعی والبته نا آشنایی را میدیدم هر چه به لطف آباد نزدیک تر میشدیم من نگران تر و دلتنگ ترمی شدم و همراهانم خوشحال و شادمان .در واقع آنان به وطن باز می گشتند و من قدم به قدم از زادگاهم دور میشدم.

در لطف آباد سالها زندگی کردیم و در این مدت همچنان زیر چتر حمایت این خانواده مهربان که حالا دهها فامیل جور واجور داشت بسر می بردم تا به سن جوانی رسیدم وآنچنان همه دانند میل به جنس لطیف و عشق و عاشقی.

(گویااز عنوان این مطلب خجالت می کشید چرا که همرا با گفتن این جمله سرش را پایین انداخت و همراه با لبخند که در آن حکایتها نهفته بود نگاهش روی گلهای قالی متمرکز شد .دوست نداشتم از این بابت اذیت شود برای همین گفتم؛حتما ازدواج کردید )

-بله با دختری از ترکمن های همانجا ازدواج کردم . بعداز آن دیگر از خانواده ای که درآن بودم جدا و زندگی مستقلی را شروع کردم درطی این سالها آن خانواده فداکار تعدادی گوسفند به اسم وبرای خودم نشان کرده بودند،چند راس دیگر هم خریدم و زندگی مشترک با همسرم را شروع نمودم.

مشکلات زندگی زیاد بود همه در گیر کار وفعالیت بودند وهمانند نیگنان ندیدم و نشنیدم کسی برای نان شبش محتاج باشد .بلکه آنجا دنیایی بود از گله های گوسفند وگاو و لبنیات.

حالا دیگر پدر شده بودم و با دلگرمی بیشتر در کنار دامداری بعضی روزها به کارگری نیز می رفتم ولی بعد از مدتی در حالی که یک فرزند داشتیم بین من و خانمم اختلاف افتاد و از هم جدا شدیم .این که حالا کی مقصر بود بماند خدا باید قضاوت کند و بس .

واما آنچه آنجا فراوان بود دختر (وبازهم لبخند معنادار پدرمرد)

س- یعنی به همین راحتی جدا شدین ؟ و دوباره ازدواج کردید؟

- بله چند ماهی نگذشت بازهم با دختر دیگری از ترکمن ها ازدواج کردم و این باز از این خانمم صاحب ۴فرزند شدم.
فرزندانم کم کم بزرگ و بزرگتر می شدند و قتی گاهی گذشته ام را برای آنان نقل می کردم و از گرفتاری های زمان کودکیم و غم و غصه های آن زمان می گفتم آنها وبخصوص دخترانم از روی ترحم و دلسوزی صورتم را غرق بوسه می کردند و محبتشان نسبت به من چند برابر میشد
زن دومم بسیار خانم مهربان و فداکاری بود .متعلق به طایفه ای بزرگ و قدرتمند بود و مثل کوه پشتیبان من .
فرهنگ و زبان مردم آن سامان چنان در من اثر گذاشته بود باورم شده بود اهل همان دیار هستم .

حالا بچه ها بزرگتر شده بودند و در کارها به من کمک می کردند کمک آنان و فداکاری همسرم با عث شد خانواده ما قوی و قوی تر شد به طوری که از نظر مالی و اقتصادی هیچ مشکلی نداشتیم و تمام فکر و ذکر ما تربیت فرزندان و خوشبختی آنان بود .

زن و مرد ترکمانی که من را به این وادی کشانده بودند بعد از سالهای سال که همراه و در کنار آنان با خوشی زندگی کردیم.کوچ ابدی خویش را آغاز واز این دنیای فانی رخت بر بستند.برای آنان و بخصوص آن زن مهربان و فداکار که در این سالها برایم از جانش مایه گذاشته بود غصه ها خوردم و اشک ها ریختم

(وبازهم اشک در چشمان پیرمرد حلقه زد.سری تکان داد و آرام زیر لب گفت خدا بیامرزدشان.و این بار زود قطره اشک گوشه چشمش را پاک نکرد گویا دوست داشت ببینم .دوست داشت بدانم که چقدر از رفتن آنها متاثر است و شاید هم دوست داشت بفهمم آدم قدردانیست و هیچگاه خوبی های آنان از خاطرش نمیرود. پیرمرد مهربان قصه ما صدایش را صاف کرد و ادامه داد)

-سالهاپشت سرهم می گذشت و دیگر من .....

این ماجرا همچنان ادامه دارد


"به قلم مدیر آوای آشنا"


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

خسته نباشید دوستان

 آماده سازی هیئت نیگنانی های مقیم گرگان
با کمک وهمیاری بچه های آشپز خانه هییت برای عزاداری ایام محرم


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

ره آورد سفر یک روزه مدیر آوای آشنا به منطقه هنویه "امروزجمعه ۲۶مرداد ۹۷"

 

گل باشید🌸🌸🌸

بقیه عکس ها اینجا



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

عکس مربوط به سال ۱۳۶۹روستای بندان واستقبال گرم مردم روستا ازآزاده سرافراز جناب اقای علیرضاعباسی اول.(کاظم نصیرایی)

 

اخرین اعزام به جبهه جناب حاج علیرضا عباسی اول قبل از اسارت در کنار پسرعمویشان جناب فرهاد عباسی اول که ایشان نیز بعدا به درجه رفیع جانبازی نائل گردیدند.
برایشان آرزوی سلامتی وسعادت داریم


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

تهران

مراسم یادبود مرحومه مغفوره کربلایی فاطمه نصیرایی
جمعه 97/5/26 تهران

بقیه عکس ها اینجا



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

 

بوی بهاران می دهی ای فرد آزاد
ای از تو خاک میهنم آباد آباد
بنشین به روی چشمم ای پیک بهاری
کز دوری ات آتش به جان ما در افتاد

 

آزاده سر افراز حاج علیرضا عباسی اول

بیست و ششمین روز از مرداد ماه یادآور بازگشت سرافرازانه آزادگان به میهن' فرصتی برای مرور رشادت‌های این غیور مردان است.  برایشان سلامتی و موفقیت آرزومندیم.

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی
چندضرالمثل نیگنانی:

احمد پوده ،همو که بوده😊

آدم دستپاچه به دو بار مشاشه😊

ارزو(ارزان) بخر انبو (انبان)بخر😊

از نصفه راه ضرر هم ،فایده😊

به عروسی نرفتم ، رو بام عروسی که رفتم😊

چوه (چوب) ور درخت،واویلا😊

پشر(پشه را) د هوا نعل مکنه😊

به خانت آمدم دوغم ندادی ،به دنبال سرم ماس(ماست)می فرستی؟😊

اگه رای چوپو(چوپان) باشه از تکه(بزنر) گرماس مگیره😊

اگه دنیا به گندم گرده، خوراک کووگ (کبک) ریگه😊

پاشه از رو کله مار ور نمداره😊

به یه پول سیاهه نمیرزه😊

از بی صداها باید ترسی😊

هندوانه د زیر بغلش مده😊

جوان تر ها واسه خوندن وتوضیح از بزرگترا کمک بگیرند لطفا 


کانال نیگنان آوای آشنا👇
@nignanava3781


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

سالهای دور از خانه

"قسمت سوم"

خواندیم که:

،بعد از چند ماه خیمه را ازجا کنده و همگی به همراه احشام به سمت سبزوار کوچ کردیم.
هر چند دور شدن از وطن برایم سخت و دشوار بود ولی فکر میکردم در مسیری افتادم که راه باز گشتی نیست . تو آن روزها حس میکردم محبت های آنان مضاعف شده و حالا من شده بودم پسر یک خانواده ترکمن.

ادامه ماجرا

در یکی از دشت های اطراف سبزوار که چراگاه سرسبزی بود خیمه زدیم .گویا دورشدن از وطن از جاذبه بین من و انجا کاسته بود حالا کمتر دلتنگ میشدم از خوبی هایی که این خانواده در حقم می کردند متعجب بودم دوست داشتم به پاس این همه محبت در این خانواده نقشی ایفا کنم این بود که گاهی در امر دامداری مثل شیردوشی ،چرای بره ها وبزغاله ها به آن ها کمک می کردم .واز این که فردی موثر بودم در دلم احساس غرور وشادمانی می کردم .

در عین حال باز هم گاهی حالا با فواصل زمانی بیشتر بخصوص آنگاه که تنها می شدم با خودم فکر می کردم الان مادرم کجاست و چکارمی می کند ؟،محمد جان که خیلی به من وابسته بود کجاست ،؟آیا اوهم دلش برایم تنگ شده و بهانه مرا می گیرد؟ فکر و خیال برای چند دقیقه آزارم میداد ولی دوام چندانی نداشت و باز فراموش می کردم .

س-در این مدت در آنجا و یا در بین راه با فرد دیگری از مهاجران نیگنانی برخورد نداشتید . که بخواهد شما را بشناسد؟

- وقتی داشتیم از ازبکوه به سبزوار کوچ می کردیم نزدیک سلطان آباد در یک کافه ی کوچک بین راهی جوانی نیگنانی را یافتم که با مادرش آنجا کار می کرد؟ یعنی بهتر بگویم مادرش من را شناخت و از بودن من در آنجا بسیار متعجب شد.

مرادر بغل گرفت و نوازش کرد .می گفت تو پسر ماه خانم هستی و بوی ماه خانم را میدهی و گریه می کرد .بیچاره معلوم بود دلش سخت برای مادرم وشاید هم برای نیگنان تنگ شده بود .
اوگفت که به همراه پسرش به دنبال کار به اطراف کاشمر و از آنجا به سلطان آباد آمده و الان مدتهاست در این کافه باپسرم کار می کنیم .

من نیز شرح ماجرایم را برایش گفتم و باز شاهد اشکهای پیر زن بودم .
به او گفتم خودم مایل هستم پیش این خانواده بمانم. زیرا او از روی دوستی با مادرم از من میخواست هر جور شده من را به مادرم بر گرداند ولی وقتی اوضاع بد و نابسامان نیگنان و عشق آباد را برایش تعریف کردم از قحطی و گرسنگی از خواسته خودش عقب نشست.
او برایم تعریف کرد که تعداد زیادی ازمردم برای دروگری وکاراز نیگنان به اطراف کاشمر می آیند و برخی از آنجا به نقاط دوردست مهاجرت می کنند . بعد از آن من هر گز این زن مهربان را ندیدم و از او خبر ندارم

توقف ما در اطراف سبزوار طولانی شد،در این جا بود که در یافتم این خانواده ترکمن اصالتا اهل لطف آباد در نقطه مرزی ترکمنستان هستند کم کم صحبت از این بود که کی و چگونه به آ ن سمت حرکت کنیم ـ
حالا من تبدیل شده بودم به نوجوانی جسور و ماجراجو و دلتنگی کمتر آزارم میداد مادری مهربان از ایلات ترکمن داشتم که همچون چشمهایش از من مراقبت میکرد آنها دیگر پیش همه مرا فرزند خودشان معرفی میکردند به طوری که بعضی وقتها در خودم احساس غرورمی کردم .

روزی را برای حرکت به طرف دره گز که آن نیز شهر مرزی بود تعیین کردند برای حرکت به آنسو و دیدن جاهای تازه و به خصوص آنجا که وصفش را زیاد شنیده بودم لحظه شماری میکردم .

عاقبت روزی خیمه و بارگاه را کندیم و به همراه چند خانواده دیگر از ترکمانان از میان کوه ودشت های تماشایی سواربراسب و قاطر به همراه گوسفندان راه شمال را پیش گرفتیم .
زن ترکمن یا بهتربگویم مادرم با ابهت خاصی بر اسب نشسته بود و در همه راه چشم از من برنمی داشت تا دچار حادثه وآسیب نشوم .و من حالا فکر می کنم او و محبت هایش سد راه من در راه رسیدن به مادر م و برادرم بود و کاش با من چنین رفتار نمی کرد .
کاش،خودم را بدست آن زن نیگنانی در سلطان آباد سپرده بودم تا مرا به وطن باز گرداند
(پیرمرد نگاهی به ساعت انداخت و با لبخند گفت آقای بیرونی خسته نشدید؟ اگه خسته شدید بقیه ماجرا را فردا تعریف کنم ؟ گفتم خیر صحبت های شما آنقدر برایم شیرین و جذاب است که حاضرم تا صبح پای صحبت باشما بنشینم.پیرمرد باسرفه ای کوتاه صدایش را صاف کرد و ادامه داد)

این ماجرا ادامه دارد

"به قلم مدیر وای آشنا"


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

خیابان امام رضا ع امام رضای 66 پلاک 62 .............                                        درهر کجای ایران اسلامی زندگی می کنید.این ادرس را دقیقا بخاطر بسپارید.تا در تابستان یا زمستان در گرما یا سرما. در شلوغی یا خلوت وارد مشهدالرضا شدید و زنگ این پلاک را به صدا دراورید کسی درب را بروی شما خواهد گشود.و این احساس را داشته باشید که به خانه خود وارد می شوید.چراکه در تهیه مکان زائر سرا شما بعنوان مردم نقش افرینی کردید.بر دستان شما باید بوسه زد .چرا که همت شما باعث شد اگریک نیگنانی وارد مشهد شود حد اقل مشکل و دغدغه اسکان نداشته باشد.درمقابل ایثار گری های شما سر تعظیم فرود می اوریم و منتظر کمکهای شما می مانیم...(زائرسرای نیگنانیها)


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

من که آب سرد دادم آب کر خوردم .
تو که آب کردادی چه خواهی خورد.
بعضی گفته ها.نوشته ها. و داستان های قدیمی اگر اتفاق هم نیفتاده باشد.شنیدن ان برای یکبار هم که شده خالی از لطف نیست..
گویند پدر وپسری به حمام می روند .پدر تشنه واز فرزند طلب آب می کند پسر به محوطه بیرونی حمام مراجعه و از کوزه یا مشک ظرفی پراز اب کرده برای پدر می اورد.روزگار بسرعت می گذرد و پسر که حالا پدری شده با فرزند خود به حمام می روند.پدر از فرزند اب طلب می کند .و پسر که حال و حوصله رفتن به بیرون را نداشته ظرف را از اب حوض چه ای که مخصوص غسل کردن و به اب کر معروف بوده پر کرده و به پدر می دهد .پدر ازبوی ان می فهمد.اب از حوض چه حمام است..و خطاب به فرزند خود می گوید.
من که اب سرد دادم اب کر خوردم .
تو که اب کر دادی چه خواهی خورد.کنایه از اینکه باهر دست بدی از همان دست خواهی خورد.................حاج حسن نیازی


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

بشرویه

مراسم بدرقه زائران بیت الله الحرام


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

سالهای دور ازخانه

"قسمت دوم"

خواندیم که؛
بعداز ساعتها گریه و زاری و سرگردانی در آن جا خوابم برد نمیدانم چند ساعت درسایه بوته قیچ خوابیده بودم .ناگاه باشنیدن صدای شیهه اسب و سم کوفتنش بر زمین از خواب پریدم

ادامه ماجرا؛

آرام چشم باز کردم اسب سواری را بالای سر خود دیدم از ترس جرات بلند شدن نداشتم چشمهایم را دوباره بستم مرد پیاده،شد و نوک پایی بر من زد شاید می خواست بداند مرده ام یا زنده .
مرد با لهجه ای نا آشنا گفت تو کی هستی ؟
اینجا چکار می کنی؟

کنارم نشست با زبان بچگانه ماجرا را برایش آنچنان که رخ داده بود تعریف کردم بسیار متاثر شد اندوهی عمیق بر چهره اش نشست و بعداز آن خشم نسبت به همسفرانم.

(پیرمردسرش را برگرداند و باز هم یواشکی قطره اشک گوشه چشمش را پاک کرد. حس کردم خجالت می کشد اشکش را ببینم سرم را پایین انداختم.لحظه ای سکوت براتاق حاکم شد.پرسیدم آن مرد چه کسی بود؟)

- گفتم شما کی هستید؟ گفت ما از عشایر ترکمن هستیم و خیمه ما پشت آن تپه قرار داری اگر قبول کنی با من بیایی خانمم خیلی خوشحال خواهد شد .

شک و تردید والبته ترس تمام وجودم را فرا گرفت ولی در آن شرایط چون هیچ پناهی نداشتم پذیرفتم .

اومرا پشت زین نشاند و اسب را به تاختن واداشت پس طی مسافتی به خیمه باشکوهی رسیدیم .

مرا داخل چادر نزد خانواده اش برد .آنهم با سرو وضع بهم ریخته و بسیار آشفته .
اولین چیزی که به خانمش که اونیز ترکمان گفت این جمله بود :

"خانم یه برادر کوچک برایت پیدا کردم "

زن بسیار خوشحال شد گویی دنیا را به او دادن
پذیرایی مفصلی از من کردو آنچنان محبتی که یک لحظه تمام غصه هایم را فراموش کردم .
او مثل یک مادر مهربان و دلسوز به من محبت می کرد غذا داد ولباس نو پوشاند از صحبت هایی که با شوهرش رد وبدل می کرد فهمیدم میخواهندمدتی مرا نزد خودشان نگه دارند.

روز بعد نزد من آمد وگفت پسرم دوست داری پیشمان بمانی ؟
ماندم چه تصمیمی بگیرم
محبت های مادرانه او آنچنان تاثیری عمیقی روی من گذاشته بود که یک لحظه همه چیز را فراموش کرده بودم ،عشق آباد،مادر و برادرم ،فامیلهاوووو
قبول کردم مدتی بمانم روزها و ماهها گذشت.

گاهی از عشق آباد،از مادرم و از برادر کوچکم یادم می آمد ودلتنگی و غم واندوه تمام وجودم را فرا می گرفت .دلم می خواست بر گردم اما
وقتی می گفتم می خواهم بر گردم زن ترکمان چنان اندوه گین ونگران میشد که دلم به حالش می سوخت و باز منصرف می شدم.
البته خودم نیز چنان شیفته این خانواده شده بودم که دل کندن ازآنان برایم سخت بود.

حس می کردم حالا عضوی از این خانواده هستم .ولی بازهم گاهی شب ها خواب مادر و برادر کوچکم محمدجان را میدیدم که در کوچه پس کوچه های عشق آباد باهم بازی میکنیم وغمی بزرگ برسینه ام سنگینی می کرد .

س- پس شما برای،همیشه در همانجا یعنی نزدیک ازبکوه ماندید؟

(پیر مرد آخرین جرعه چایی اش را سر کشید ،استکان را بر زمین گذاشت و ادامه داد)
- خیر ،بعد از چند ماه خیمه را ازجا کنده و همگی به همراه احشام به سمت سبزوار کوچ کردیم.
هر چند دور شدن از وطن برایم سخت و دشوار بود ولی فکر میکردم در مسیری افتادم که راه باز گشتی نیست . تو آن روزها حس میکردم محبت های آنان مضاعف شده و حالا من شده بودم پسر یک خانواده ترکمن.

این ماجرا ادامه دارد

"به قلم مدیرآوای آشنا"


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی

ان شاالله مبارک بادا
تصاویر مربوط به مراسم سنتی سینی برون
آقاداماد:آقای سیدحسن حسینی فرزندجناب سیدمحمدحسینی
عروس خانم: دوشیزه خانم رضایی مقدم فرزندجناب رضارضایی مقدم

درروستای غنی آباد

پدرعروس خانم ،پدر آقاداماد

 

هدایای آقا داماد به عروس خانم

هدایای عروس خانم به آقاداماد

وچنین شد که با این شد که با رضایی مقدم ها فامیل شدیم (با افتخار)

"عکس وفیلمهای مراسم عقدکنان متعاقبا"

 

بقیه عکس ها اینجا



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم مرداد ۱۳۹۷ توسط ن-بیرونی
 

همکار گرامی جناب اقای بیرونی.مدیر محترم کانال اوای اشنا...
از اینکه برای قدردانی اززحمات صاحبان خرد و اندیشه وقلم بدستان عرصه رسانه روزی بنام خبرنگار نامگذاری گردیده خوشحالم. و این روز بزرگ رابشما و تمام همکارانتان در اوای اشنا تبریک عرض می نمایم وقتی به گذشته بر می گردیم قدم های بزرگی برداشته اید.و درافق اینده باید به حدف های والاتری برسیم و این میسر می شود.تنها با تلاش و پشتکار و دوری از یاس و نا امیدی. از انجایی که درعرصه کار فرهنگی و رسانه سایه سنگین استرس و فشارهای روحی روانی را بر محیط گرم خانواده احساس می کنم لذا لازم دانستم بخاطر تحمل این فشارها به خانواه های محترمتان خسته نباشیدعرض کنم .واعلام می دارم اگر نبود همراهی و صبر وتحمل انها حرکت در این مسیر هیچگاه ، میسر نمی شد...موفق وموید باشید. ..همکار شما دراوای اشنا. حاج حسن نیازی

 

باسلام جناب اقای بیرونی مدیرمحترم اوای اشنا . نیگنان
هفدهم مردادماه روزشهادت شیهیدشجاع عرصه خبرشهیدمحمودصارمی روز خبرنگاررابه شماخبرنگارپرتلاش درمنطقه نیگنان وروستاهاتبریک وتهنیت عرض میکنم توفیق جنابعالی راازخداوند متعال درکنارخانواده محترم ازخداوند خواستارم
احمدابراهیمی نیا طبس

 

باسلام:

هفدهم مرداد روز بزرگداشت مقام خبرنگار و اصحاب رسانه؛ همان کسانی که با مسئولیت و آزادی و تحمل سختی‌های فراوان به نگاشتن حقایقی می‌پردازند که رشد و توسعه جامعه را ثمر می‌بخشد و همواره به مثابه دیده‌بانان امین جامعه در عرصه‌های مختلف پرچم آزادی، آگاهی و امید را افراشته‌اند.
جا دارد این روز را به همه خبرنگاران زحمت کش کشور عزیزمان الخصوص مدیران فعال و زحمت کش منطقه خودمان دوستان ارجمندم آقایان بیرونی ؛ میرزانیا و نعمتی و همچنین خبرنگار پیش کسوت و استاد ارجمند جناب حاج حسن آقای نیازی تبریک عرض نموده و از کنار مضجع نورانی حضرت علی بن موسی الرضا(ع) از درگاه خداوند متعال برای این عزیزان سلامتی و موفقیت در کنار خانواده های محترمشان خواهانم.

عزیزبلالی

 

با سلام خدمت مدیر محترم کانال آوای آشنا ماجرای آقای بیگی تا اینجای کار بسیار جذاب به نظر میرسد شاید بشه گفت میشود با اصل داستان و پرداختن به جزیئات یک رمان عالی نوشت.بیصبرانه منتظر قسمتهای بعدی هستم.ارادتمند شما

محسن حسینی

 

عموی عزیزم ،تلاش صمیمانه شما را در کانال نام آشنای آوای آشنادر راستای فعالیت های فرهنگی و ترویج باورهای زیبا درجامعه ارج نهاده و موفقیت روز افزون شما را از خداوند متعال ارزومندم. روز خبرنگار بر شما گرامی باد.💐

#خ_بیرونی_مشهد

 

جناب آقای بیرونی بدینوسیله از تلاش شبانه روزی شما درجهت اطلاع رسانی اخبار کانال آوای آشنا تقدیر و تشکر کرده وروز خبرنگار را خدمت جنابعالی تبریک عرض می‌نماییم حبیب نقی زاده باخانواده

فولادشهر/حبیب تقی زاده

 

سلام علیکم

برادر عزیز و پر تلاش در زمینه اطلاع رسانی روز خبر نگار را به شما تبریک عرض نموده از خداوند بزرگ موفقیت روز افزون شما را خواستارم

طبس/حاج محمدحسین بیرونی

 

با عرض سلام وخدا قوت
نوشته هایتان طلوع حقیقت و بیان دردهای کسانی است که نمی توانند بگویند و فریادشان بی صداست.
روز خبرنگار مبارک

مهدی اکبری

 

به راستی چه زیباست اندیشه ای که در مقابل قلم زانو زند و واژه هایی که در خدمت بیان حق برآید. روز خبرنگار را به جناب آقای بیرونی مدیر محترم کانال آوای آشنا همچنین به خواهر زاده عزیزم خانم سودابه کیوانفر تبریک عرض نموده برایشان موفقیت روز افزون آرزومندیم

#خ_عباسی_اول

 

‏خبرنگاران طلایه داران جبهه آگاهی و چشم بینا و زبان گویای مردم هستند.

۱۷ مرداد روز بزرگداشت خبرنگار گرامی باد🌹🌹🌹🌹🌹🌹

#خ_تقی_زاده_نیگنان

 

سلام و عرض تبریک روز خبرنگار به مدیران محترم کانال آوای آشنا ،دیار کهن و کانال کشوری نیگنانیها وکلیه دست اندر کاران عرصه ی اطلاع رسانی وپی گیری امور منطقه نیگنان

بشرویه /محمداستاد

 

نوشته هایتان طلوع حقیقت و بیان دردهای کسانی است که نمی توانند بگویند و فریادشان بی صداست. روز خبرنگاررا به همسر عزیزم  تبریک عرض میکنم.


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک